۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

حكمت ملوكانه همايوني

اندازه يه نقطه سياه بود. يه بچه‌سوسك. شايد هم بچه بچه‌سوسك. از بس ريز بود. داشت واسه خودش قدم مي‌زد. اگه دوش رو باز مي‌كردم قطعا بلاي آسماني و سيل و گرداب و سونامي با هم به سرش نازل مي‌شد. كف دستم مشت مشت آب ريختم روش و با آب هلش دادم به سمت گوشه ديوار. هي تلاش مي‌كرد باز برگرده سر جاي اولش. منم بيشتر آب مي‌ريختم رو سرش تا بره سمت ديوار. دور از مسير سيل و گرداب. وقتي دوش رو بستم، داشت گوشه ديوار واسه خودش قدم مي‌زد.

۲ نظر:

محمد گفت...

همانا انسان سركشي مي‌كند، چون خود را بي‌نياز مي‌بيند!

Ala گفت...

:)