برای من و هر که خیانت را چشیده و کشیده است. دیدناش درد داشت اما به زیباییاش دَر.
۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سهشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه
Lone Survivor
فيلم "تنها بازمانده"، داستان عمليات شكستخورده "بال قرمز"، حكايت چهار سرباز آمريكاييست كه براي كشتن يكي از رهبران طالبان راهي افغانستان ميشوند. همانطور كه از اسم فيلم برميآيد تنها يك نفرشان زنده ماند. فيلم جزئيات آنچه بر اين چهار نفر رفت را با افتخار ميگويد مستقل از آنكه عمليات يك تلاش شكستخورده بوده است. در انتها هم عكسها و فيلمهاي آنها را در دنياي واقعيت، كنار خانواده و دوستان، در عروسي و تفريح به ما نشان ميدهد. با نوشتهاي هم قدرداني ميكند از مردان و زنان افغاني كه همچنان در حال مبارزه با طالبان هستند.
اين را گذاشتم كنار عملياتهاي شكستخورده جنگ خودمان و هزار هزار جوان كشتهشدة آن كه جايي حكايتي از آنچه بر ايشان طيِ اين شكستها رفت گفته نميشود، مگر غلوهاي نابجا و تطهير اشتباهات. بود عملياتهاي كربلاي چهار و پنجي كه سر زيادهخواهيها، شكست پشتِ شكست انجام شد و فوج فوج سربازي كه جنگيد و هرگز به خانه برنگشت.
۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه
جهت ثبت در تاریخ
نگارش شد تا در خاطر بماند لحظاتی را که معاشر آدمهای رواعصاب، زیادی کنجکاو و خودهمهچیزدانی هستم که حتی اگر مخاطب هیچ سوالی هم نباشند؛ باید جوابهای در آستینشان را در چشم همه فرو کنند که این، درستترین است و جز این، هرگز! و یا تا سر از همه جزییات کار و زندگیات در نیاورند، اسفندی بر آتشاند با خرمنی از سوال.
شاید حاصل این تحمل کردنها و صبوریها بشود این که سالها بعد "فوبیای لال پنداشته شدن درصورت عدم افاضات فضل یا سوال نپرسیدن" را جایی ثبت کنم. به حق که "نو پِین، نو گِین"!
پ.ن: اپلیکیشین بلاگر را هم که در موبایل جدید نصب کردم، با صفحه بزرگتر و به مراتب بهترش، به گمانم زندگی مسالمتآمیز جدیدی آغاز شد.
شاید حاصل این تحمل کردنها و صبوریها بشود این که سالها بعد "فوبیای لال پنداشته شدن درصورت عدم افاضات فضل یا سوال نپرسیدن" را جایی ثبت کنم. به حق که "نو پِین، نو گِین"!
پ.ن: اپلیکیشین بلاگر را هم که در موبایل جدید نصب کردم، با صفحه بزرگتر و به مراتب بهترش، به گمانم زندگی مسالمتآمیز جدیدی آغاز شد.
۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه
به راه پرستاره ميکشانيام
تازه از خانه دوست برگشتهام. درست يك ماه است كه پسردار شده است. بيخوابي و مادري و دلواپسيهاي مشهورِ آن از سر و رويش ميباريد. ساعت از سه گذشتهست. صداي باران است و اتاقِ تاريك و نور مانيتور و من و بيخوابي.
چشم كه ببندم كافيست تا با اين صدا سفر كنم از تهران به زريندشت باراني بعد از كنكور، يا بيدار شدنها در صبحهاي باراني شمال، يا بارانهاي ديوانه استراليا و يا بزرگراهگرديهاي عاشقانه در نيمهشبهاي باراني تهران.
چشم كه ببندم كافيست تا با اين صدا سفر كنم از تهران به زريندشت باراني بعد از كنكور، يا بيدار شدنها در صبحهاي باراني شمال، يا بارانهاي ديوانه استراليا و يا بزرگراهگرديهاي عاشقانه در نيمهشبهاي باراني تهران.
۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه
خانه و تخت و شيرِ گرم
سررسيدِ پر از نكته و ريزهكاري روي ميز افتادهست. فايلها روي كامپيوتر باز است و منتظر كه دستي به سر و روشان بكشم و كارهاي باز تيك بخورد و بسته شود. اما درد در دل و كمرم پيچ ميزند.
اينترنت تمام شده. به تهاش رسيده. پلاس و فيسبوك و بقيهشان خالي شدهاند. بي حرف و پست جديد و به درد بخوري. تعطيليِ زودهنگام، يك ساعت است شروع شده و دنياي بيرون منتظر من است تا اين كامپيوتر را خاموش كنم. دنياي بيرون كه هوايش آلوده است. هوايش سنگين است. ترافيك دارد. بوقهاي ممتد دارد. باشگاه شلوغ دارد و دردي كه در دل و كمر من پيچ ميزند.
ليوان چاي كهنهدم سرد روي ميز. هواي آلوده كه از پنجره نيمهباز اتاق را پر ميكند. بايد شير ميخريدم. با شير گويا سرب ديرتر آدم را ميكشد. ولي فكر نكنم شير براي درد دل و كمر كار خاصي بكند.
تعطيلات نچسب پر از سر و صدا در راه است. سفر جذابِ كنسلشده به خاطر كارهاي مهمتر دلم را ميسوزاند. درد همچنان پيچ ميزند و من لعنت ميفرستم به هرچه كارِ مهمتر.
دستبندم آماده است. زنگ زدند بيا تحويل بگير. يك راه دور و هواي آلوده و ترافيك است بين من و دستبند. دوست دارد هديهاش را در دستم ببيند و سراغش را ميگيرد و اين درد است كه در دل و كمر من پيچ ميزند.
كامپيوتر را خاموش ميكنم تا به كلاس ساعت 4 باشگاه برسم. تا خانه و تخت و شيرِ گرم و تمام شدنِ درد فاصله زياد است.
اينترنت تمام شده. به تهاش رسيده. پلاس و فيسبوك و بقيهشان خالي شدهاند. بي حرف و پست جديد و به درد بخوري. تعطيليِ زودهنگام، يك ساعت است شروع شده و دنياي بيرون منتظر من است تا اين كامپيوتر را خاموش كنم. دنياي بيرون كه هوايش آلوده است. هوايش سنگين است. ترافيك دارد. بوقهاي ممتد دارد. باشگاه شلوغ دارد و دردي كه در دل و كمر من پيچ ميزند.
ليوان چاي كهنهدم سرد روي ميز. هواي آلوده كه از پنجره نيمهباز اتاق را پر ميكند. بايد شير ميخريدم. با شير گويا سرب ديرتر آدم را ميكشد. ولي فكر نكنم شير براي درد دل و كمر كار خاصي بكند.
تعطيلات نچسب پر از سر و صدا در راه است. سفر جذابِ كنسلشده به خاطر كارهاي مهمتر دلم را ميسوزاند. درد همچنان پيچ ميزند و من لعنت ميفرستم به هرچه كارِ مهمتر.
دستبندم آماده است. زنگ زدند بيا تحويل بگير. يك راه دور و هواي آلوده و ترافيك است بين من و دستبند. دوست دارد هديهاش را در دستم ببيند و سراغش را ميگيرد و اين درد است كه در دل و كمر من پيچ ميزند.
كامپيوتر را خاموش ميكنم تا به كلاس ساعت 4 باشگاه برسم. تا خانه و تخت و شيرِ گرم و تمام شدنِ درد فاصله زياد است.
۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه
اينجا مملكت چيچيه؟!
اينجا خواندم كه كودكان در يك كشور آزاد ياد مي گيرند كه واقعن آزادند و جسارت و اعتماد به نفس پيدا مي كنند نسبت به آنچه حق خود مي دانند و الخ.
چند روزي گرفتار سرماخوردگي بودم. يك روزش سر كار بود. توان راه رفتن نداشتم. تب آزادهنده و گلودرد و مابقي دردسرهاي سرماخوردگي. كنار حال بدي كه داشتم تمام مدت در حال تحليل بودم كه آيا اين سطح از ناخوشي براي ترك محل كار و استراحت در منزل كافي است؟ احساس شك و گناه كه مثلن با 38 درجه تب بايد پيش رييس سر كج كنم و از پشت ميز و مانيتور لعنتي به تختم پناه ببرم يا بايد تا 40 درجه برسد و روي زمين به تشنج بيفتم و كف بالا بياورم و آمبولانس مرا ببرد؟
ما از همان سوال و جوابهايي كه بعد از يك روز مدرسه نرفتن مي شديم و گواهي پزشك و تاييد والدين؛ ياد گرفتيم كه وقتي جلسه اي و گزارشي در كار است نعش مان هم شده بايد حضور به هم برساند. وقتي رييس روز استراحت در منزل اس ام اس ميزند كه "جلسه كوفت را هم نمي توانيد يعني بياييد؟!" يعني نه من ياد گرفتم كه حق استراحت در زمان بيماري بديهي است و جاي شك ندارد و نه رييس ياد گرفته است به اين حق احترام بگذارد. ياد نگرفتيم.
۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه
بي گذشته تر از هميشه
هوا دارد بهتر ميشود (فاصله مجازي ندارم و "مي"ها و "ها"ها را سر هم و جدا و هرطور قيافه اش بهتر است مينويسم اصلن). حالا يك هوا هم كه نداريم.
مثلن هوا دارد سرد ميشود. سرما خب بهتر است از گرما. اما بهتر شدني در اين هوا در كار نبوده. كه از روزِ اولِ كاهشِ چشمگيرِ دما (كيبرد جديد كاما هم كه ندارد. اي بابا!) سرما به بدن نشسته است و رفع زحمت نميكند. و بساط مريضي و ويتامين ث و سوپ به راه. به نظرم دارم به درجه تخصصي در امر داروها و خصوصن قرصهاي جوشان نائل ميشوم. مثلن همين ايراني نارنجيها. اگر تا تازه است و از جوش افتاده نخوري كفي از جوشانده شدنش رويش را ميگيرد مثل سرشير. سرِ شير كه نيست. سرِ ويتامين ث است. حالا مثال زدم. كلن نگذاريد بماند كه بفهميد چه آت و آشغالي را قرار است براي تقويت و له كردنِ ويروسها بخوريد.
يا مثلن هواي تهران چند روز بيخود بود و ناسالم بود و الخ. اصلن شايد اين ويروسها به همان غبارها ربط داشت. هر دوشان چيزهاي مزخرفي هستند.
يا مثلن هواي سرِ كار چند روزي ابري و مزخرف بود. يعني روزهاي قبل از پريود روزهاي مزخرفي است و هواي هرجايي را ابري و مزخرف ميكند. حالا سر كار. خانه. دوستي. رابطه. كلن خوب سرايت ميكند و همه جا را به لجن ميكشد.
ولي خب يك هوايي هم توي آدم هست. توي دلِ آدم؟ نميدانم. توي يك جايِ آدم كه يكهويي خوب ميشود. بهتر ميشود. يكطور جديد و نويي. يكجور بي گذشته اي بهتر.
۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه
همه به جرم مستی سر دار ملامت*
صداي خانوم هايده كه بهشدت در اوج تشنهلبي سراغ ساغي را ميگرفتند، پيادهرو را برداشته بود. ماشيني و ضبطي و صداي بلندش، اولين حدسي بود كه ميشد زد. اما صدا رساتر و بلندتر از اين حرفها بود و آدم فكر ميكرد شايد كسي يواشكي به سراغ بلندگوي هميشه عزادار مسجدي يا هيأتي رفته باشد. مثلن چيزي شبيه جايي از فيلم "ضدگلوله" كه آهنگ معين اشتباهي سر از بلندگوي جبهه درآورده بود. يا شايد يك تجمع اعتراضي باشد و حالا به جاي يارِ دبستاني آهنگ ساقيِ خانوم هايده*. يا شايد تاثيرات سفر نيويورك حسن تا به جايي بوده كه اين صدا از مغازه نوارفروشي كنار پياده رو بلند است.
پيرمرد با كمر خميده چرخاش را به جلو هل ميداد و پيادهروي وليعصر را به سمت پايين ميآمد. بلندگوي جمع و جوري روي چرخ بود كه صداي خانوم هايده را در هواي خيابان رها كرده بود. پنجره ماشين كه پايين بود. باد هم ميآمد. با چشمان بسته حتي ميشد لحظهاي تصور كرد كه مثلن صدا از باري، كلابي، جايي دارد به گوش ميرسد.
جاي خودِ خانوم هايده بسيار خالي بود. به نظرم بايد از آرزوهايش ميبود كه در هواي تهران، آنهم كجا، خيابان وليعصر،آنهم بهوقتِ پاييزش، با آن صداي آينه، سرسلامتي ساقي را بخواهد و بخواند.
۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه
زمین چون گوی میچرخد، زمین تقدیر میبافد
باشگاه روزهای خلوتی دارد. راحت تر جا گیر می آید. کمتر دست و پاهامان در هم گره میخورد. پروین (مربی مان) برای دیدن دخترش رفته قبرس و باید دو-سه هفته ای را با مرجان و بالا پایین پریدن های زیادش سر کنیم.
هروقت هست پشت من می ایستد. جاهامان تقریبن ثابت است. دو هفته ای نبود. گفت مادرش ناخوش است. حرکتها را به خودش تخفیف میدهد. دو تا یکی. در جا. یک بطری آبمیوه یا شیرکاکائو همیشه بین وسایلش پیدا میشود. دیر می آید. زود میرود. (در نظر من که گرم کردن اول جلسه و سرد کردن آخر جلسه حکم آیه قرآن را دارد، دودر کردن بزرگی محسوب میشود. تا جایی که میتوانم از آن به عنوان شاخص معرفی یک فردِ خوشحال در امر ورزش استفاده کنم.)
روی تشک درازکش بودیم. دمبل و حرکت پهلو. یک لحظه مکث کرد. دمبل را زمین گذاشت. دستش را به سمت سینه چپش برد. آرام لمس اش کرد. با نوک انگشتش دنبال چیزی میگشت. ابروهایش در هم گره خورد. چیزی زیر انگشتش آمده بود. نشست. دست روی پیشانی گذاشت.
کلاس تمام شد. تشک به دست راهی رختکن. هنوز روی تشک نشسته بود. دست بر پیشانی. زمان متوقف شده بود.
یکی از آشناها که سرطان سینه داشت، تا مدتها هر روز در حمام لا به لای ماهیچه های سینه ام دنبال غده ای چیزی میگشتم.
۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه
زندگي شايد همين باشد؟
روي زمين خطهاي پيچپيچي كشيديم. ميوههاي كاج را چيديم. قرار بود مارپيچ و دور زدن و عبور از مسيرهاي باريك را ركاب بزنيم و تمرين كنيم. پرشياي سفيدشان را پارك كرده بودند. زيراندازي و فلاسك چاياي و نان و پنيري. آهنگهاي قردار گذاشته بودند و با صداي بلند كركريخوان مشغول به بازي تخته.
انگار به پاي هم خوب پير شدن، آنقدرها هم نبايد غيرممكن و سخت باشد. ميشود سالها با كسي بود و زيادي متوقع نبود و با شاديهاي كوچك احساس تازگي كرد. هنوز.
من گذشتم از گذشته، واسه فردا بيقرارم*
دو مسافر نشسته بودند. دختري آمد. ظرفيت تكميل شد. راه افتاديم. وسط نشسته بودم. از هندزفري دختر صداي شادمهر ميآمد. شادمهر داد ميزد. با ضربآهنگ تند. از اين آهنگ جديدهاش. نگاهِ دختر به بيرون بود. غرق در آنچه به چشم ميآمد از درختهاي بلوار كشاورز تا ماشينهاي گرهخورده در ترافيك. صداي هندزفريِ پسر مفهوم نبود. چيزي شبيه نويز راديو. وقتي موج پيدا نميشود. با صداي بلند. قطعن آنچه او ميشنيد از آنچه من ميشنيدم بهتر بود. شايد هم نبود. كم سن و سال بود. شايد سليقه نسل جديد از جنس همين نويز موج گمشده راديويي باشد. نميدانم. اين يكي پنجره سهم پسر بود براي غرق شدن.
صبح كه زدم بيرون هندزفري را جا گذاشته بودم. ميشد شيشه جلو هم سهم من باشد براي خلوت من و درختهاي بلوار و دنگشو.
* بخشي از آهنگ پلاك 16 آبان
۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه
...
دوچرخه جديد را خواستم آب بندي كنم؛ آب بندي ام كرد. كله كردم و نيمه سمت چپ صورت و دست و پا آب بندي شد با زخم و زيل هاي سرخرنگ سوزناك! حالا مانتو و شلوار و عينك به ها رفته به جاي خود! ترسي كه به جانم انداخت بزرگتر بود اما. سرازيري هاي شني را به جاي ركاب زدن راه رفتم.
وقتي كه تجربه اي تلخ ترمز آدم را مي كشد از تجربه جديد. آدم مي ترسد. پشتش تير مي كشد.
وقتي كه تجربه اي تلخ ترمز آدم را مي كشد از تجربه جديد. آدم مي ترسد. پشتش تير مي كشد.
۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سهشنبه
در ميزند بهار
هفتههاي آخر سال است. زندگي با سرعت بيشتري در خيابانها و مغازهها جريان دارد. بوي بهار از سرشاخههاي تازهسبزِ روي درختها بلند است. نوروزِ درراه در همهمه بازار دلبرانه جولان ميدهد. و من خودم را با خيالِ راحت در شلوغي دلچسباش گم ميكنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)