‏نمایش پست‌ها با برچسب استراليا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب استراليا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

امروز

من اصلن براي "تهرانِ برفي" برگشتم ايران!
پ.ن: و صدالبته برف بازی بعدش!

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

...

رفتن درد دارد. براي آن‌ها كه مي‌مانند حتي بيشتر.

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

مملكت هزارقانونه‌ي بي‌قانون

- در كافه نشسته‌ايم تا نمايش شروع شود. مي‌گوييم. مي‌خنديم. شاديم. براي ثبت لحظه‌ها دوربين به دست مي‌شويم. عكس‌ها به دو تا نرسيده تذكر مي‌گيريم كه عكاسي در كافه ممنوع است.
- در رستوران نشسته‌ايم. جوجه با استخوان سفارش داده‌ايم. از آن جوجه‌ها كه درسته كباب مي‌كنند. خوش‌مزه است و خوش مي‌گذرد. سفارش قليان هم مي‌دهيم كه شادي‌ها ادامه‌دار شود. هنوز چاي را نريخته تذكر مي گيريم كه حداكثر زمان استفاده از هر تخت 30 دقيقه است و ما در وقت اضافه هستيم. روي ديوار اطلاعيه‌اي نزده بودند.
- براي آلاچيق‌هاي هيجان‌انگيزش انتخابش كرديم. يك سفر درون شهري تا رسيدن به آلاچيق‌هاي رويايي. در بدو ورود تذكر گرفتيم كه آلاچيق‌هاي هيجان‌انگيز براي مشتري‌هاي بيش از دو نفر است.
- از آن روزهاي شلوغ باشگاه است. استپ‌ها چيده و صف‌ها تشكيل شده است. آهنگ شروع مي‌شود. ورزش هم. گرم كردن كه تمام مي‌شود، استپ به دست مي‌آيد خود را در صف جا دهد. جا نيست. تذكر مي‌دهد كه اين نقطه جاي اوست حتي اگر روزِ شلوغ باشگاه باشد و حتي اگر 20 دقيقه از شروع ورزش بقيه گذشته باشد. مربي تاييدش مي‌كند.
- از دستگاه نوبت‌دهي شماره مي‌گيرم. به اندازه 15 نفر بايد منتظر بمانم تا قسط‌ها را بدهم. نوبتم مي‌شود. كارم را كه مي‌پرسد با دست به صف باجه آخر اشاره مي‌كند و تذكر مي‌دهد كه صف پرداخت قسط از دستگاه نوبت‌دهي جداست.
- جاي پارك نيست. در خيابان‌هاي فرعي مي‌چرخيم. يك جاي نيم‌بند، نيمي در كوچه و نيمي در خيابان پيدا مي‌شود. قرار است ماشين به زور جا شود. مي‌زند به شيشه كه توجه كنيم. فرمان مي‌دهد به چپ و راست و عقب و جلو. ماشين را مي‌چپانيم. پياده كه مي‌شويم تذكر مي‌دهد كه براي پارك  در خيابان خدا هم بايد پول پرداخت كرد.
در اينجا براي پرداخت كرايه تاكسي، براي صف ايستادن، براي صحبت كردن با موبايل در تاكسي، براي گوش دادن به موسيقي در محل كار، براي خوردن بيسكويت در تاكسي (قبل از اينكه بسته را باز كنم تذكر داد كه: خرده‌هايش را در ماشين نريزي!) و... هر لحظه  بايد منتظر دريافت يك تذكر و ابلاغ يك قانون جديد بود.
در استراليا هر قدمِ‌ جديدي كه برمي‌داشتم ترس عجيبي داشتم. ترس از اشتباه كردن و ترس از تذكر گرفتن. وقت ميوه خوردن در كتابخانه، وقت استفاده از خودپرداز، وقت خريد كردن، وقت حساب و كتاب با فروشنده فروشگاه و... . هيچ‌وقت تذكر نگرفتم.

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

اين بار


اين بار كه راهي خارج مي‌شوم با دفعه قبل هزار بار فرق مي‌كند.

- با كمتر ترس و بيشتر اشتياق سوار هواپيما مي‌شوم. كمتر به رفتن از ايران و تهران‌ام فكر مي‌كنم و بيشتر به هيجان شهر جديدي كه قرار است در آن فرود آيم.
- خدا خدا مي‌كنم كناردستي‌ام ايراني نباشد و دو كلمه انگليسي بگويم و بشنوم. حتي اگر لهجه‌اش مزخرف باشد.
- به جاي خوابيدن از اول تا آخر پرواز، همان اول همه فيلم‌ها و كارتون‌ها را بررسي مي‌كنم و بهترين‌ها را براي گذراندنِ وقتِ پرواز انتخاب مي‌كنم.
- منو را زير و رو مي‌كنم و هيچ غذا و دسر و نوشيدني‌ هيجان انگيزي را از دست نمي‌دهم.
- هزار بار از صندلي‌ام بلند مي‌شوم در هواپيما چرخ مي‌زنم.
- هرقدر دلم بخواهد دستشويي مي‌روم بدون آن‌كه نگران مسافر سر رديف باشم و خودم را عذاب دهم كه راجع به من چه فكري مي‌كند.
- در اولين نقطه از مسير موهايم را آزاد مي‌كنم و مي‌سپارم‌شان به باد. حالا اگر در فرودگاه از باد خبري نبود فعلن براي خودشان بچرخند تا به باد برسانم‌شان.
- به جاي استرس از جاماندن از پرواز و مدام دنبال سالن انتظار گشتن؛ هيچ‌يك از فروشگاه‌هاي سالن ترانزيت را نديده نمي‌گذارم.
- بيشتر لبخند مي‌زنم و بيشتر سر صحبت باز مي‌كنم.
- دوستانِ الكيِ بيشتري پيدا مي‌كنم.
- خوراكي‌ها و بستني‌ها و شكلات‌هاي بيشتري كشف مي‌كنم.
- بيشتر ميوه‌ها و غذاهاي هرگزنخورده را در برنامه‌ام قرار مي‌دهم تا مزه‌هاي تا به امروز هزار بار چشيده.
- از هيجان‌ها و لذت‌هاي جديد در زندگي‌ام استقبال مي‌كنم.
- بيشتر تغيير مي‌كنم و كمتر مقاومت مي‌كنم.
- بيشتر مي‌روم ساحل و واهمه‌اي از سوختن زير آفتاب و شنا در دريا نمي‌كنم.
- بيشتر خريد مي‌كنم.
- كمتر مي‌ترسم.
- بيشتر بار مي‌روم و بيشتر مي‌رقصم.
- شجاع‌تر مي‌شوم و بدون نگراني از بك‌پك سفر رفتن، بيشتر مسافرت مي‌كنم.
- بيشتر پول در مي‌آورم و بيشتر خرج مي‌كنم و كمتر پس‌انداز.

اين بار كه راهي خارج مي‌شوم بيشتر زندگي مي‌كنم.

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

دامِ فراموشي

پنج‌شنبه-روزي بود كه براي جابجاييِ بليط تماس گرفتم. روز دوشنبه را براي برگشتن انتخاب كرده بودم و تمام جزئياتِ سه روز باربستن راهزاربار مرور كرده بودم. كمي كمتر از هزار بار شايد. بعد از يك ساعت تلفن وصل شد. من كلن يك گوش بودم كه تلاش مي‌كرد خوب بشنود، خوب توضيح دهد و بليط را بگيرد و برگردد ايران تا همه چيز تمام شود. اولين جاي خالي براي سه هفته بعد بود. خشك‌زده و بر جا مانده همه فعاليت‌هاي لازم براي جابجايي بليط و پرداخت و... را انجام دادم كه نزديكترين روز، دورترين روز هم بود. اين سه هفته را كشان‌كشان گذراندم. همين يك رنج، يك از هزارشان بود. گفتم‌اش كه مشتي باشد از خرمنِ جان به لبي و به تنگ آمدنم در يك ماهِ آخر زندگي در استراليا.
آهنگ ورزش‌مان را عوض كرده بود و آهنگ جديدي را انتخاب كرده بود. آهنگ كه شروع شد، با مربي يك‌گام مي‌رفتم و مي‌آمدم. ناگهان پرت شدم وسطِ كلاس بادي‌اتك‌ام در استراليا. دست‌ها و پاهايم گيج بودند بين حركاتي كه با آهنگ از كلاس بادي‌اتك‌ام به ياد داشتند و حركات جديدي كه مربي مي‌رفت. دلم كلاس بادي‌اتك را خواست.
هوا كه وحشتناك آلوده شد، سردردهاي دائمي هم شروع شد. كارم كه تمام شد راهي لواسان شديم. هوا خيلي بهتر بود. نفس كه مي‌كشيدم انگار گلويم زنگار گرفته بود و هواي تميزتر تلاش مي‌كرد راهي باز كند. ياد هواي ابسلوت تميزِ استراليا افتادم.
از اين ياديارها چند روزي‌ست كه كم نيست. زمان گذشته و رنج عميقم كمرنگ شده است و فراموشي دام‌اش را برايم پهن كرده است: "نكند اين بار آنقدرها سخت نباشد" و يا "خوبي هم داشت ها". همان دامي كه گاهي به سراغم مي‌آيد و موبايلم را دست مي‌گيرد و به اويس اس مي‌زند. دامي كه فراموش كردنِ بي‌رحمي‌هايش، برايم پهن مي‌كند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

باز هواي وطنم 3

هم‌اتاقی جدیدم در دانشگاه وقت رفتن تازگی یاد گرفته به جای "بای" بگوید "خداحافظ". وقتی می‌گوید "خداحافظ" و دستی تکان می‌دهد و می‌رود روحم تازه می‌شود! اصلا آدم در غربت با شنیدن فحشِ فارسی هم روحش تازه می‌شود!

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

باز هواي وطنم 2

چهار روز يك‌بند باران باريد. نه از آن باران‌هاي خودمان. بارانِ وحشي. همين‌قدر بگويم كه يك ساعت بعد از باران همه خيابان‌‌ها خشكِ خشك بود و انگار نه انگار كه چهار شبانه‌روز زير دوش بوديم.
نه كمي آب كه از جوي‌ها بزند بيرون و خيابان را آب بردارد و همه جا را پر كند از كثافت. نه گودالِ آبي كه راه مي‌روي با پا بروي تويش و لباس‌هاي‌ات به گند كشيده شود. نه چاله‌هاي آبي در خيابان‌ها كه ماشين‌ها گاز بدهند و همه‌اش را روانه هيكل‌ات كنند.
آخر اين چه زندگي كسل‌كننده بي‌هيجانِ همه چيز مثبتي‌ست كه اين خارجي‌ها دارند؟؟!!

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

زندگيِ مسالمت‌آميز

ايران كه بودم تابستان كه مي‌شد و احتمالِ ورود سوسك‌ها به خانه بيشتر مي‌شد؛ تمام خانه را با مواد مختلف اعم از پماد و پودر و معجون‌هاي سمي و... سم‌پاشي مي‌كردم و يك نسل‌كشي و پاكسازي اساسي. ديگر تا آخر تابستان ديگر خبري ازشان نبود و نتيجه‌اش مي‌شد آرامش از عدم وجود هرگونه جانور موذي.
حالا آمده‌ام استراليا. كشوري كه خانه‌هاي‌اش به داشتن سوسك و مورچه بسنده نمي‌كنند و چه ها كه نديده‌ام مي‌توانند در خانه باشند و با آدميزاد زندگي كنند. شايد بهتر است بگويم آدميزاد با آن‌ها زندگي كند.
خانه‌هاي اينجا از چوب بيشتر و كمتر از آجر ساخته شده‌اند. خانه‌هاي چوبي (مثل خانه من) سطح‌شان از زمين بالاتر است و به گونه‌اي خانه روي چند پايه بالاتر از سطحِ زمين قرار دارد. در فضاي زيرِ خانه‌ام يك مارمولك زندگي مي‌كند كه حداقل پنج برابرِ نوعِ وطني‌اش قد و بالا دارد. سوسك و عنكبوت و مورچه و پشه هم كه نباشند روز شب نمي‌شود. همه جا هستند.
در حياط‌ خانه دو خفاش زندگي مي‌كنند كه شب‌ها با سر و صداي‌شان خانه را روي سرشان مي‌گذارند. روي يكي از درخت‌ها هم يك جغد زندگي مي‌كند. شبها صداي بال زدن‌هايش را مي‌شنوم.
خيابان‌ها پر است از مرغ مينا و شانه به سر! غروب هم آسمان پر مي‌شود از طوطي‌هاي سفيد!
مارمولكي با زبانِ آبي كه در حياط زندگي مي‌كند.
جانوري كه نمي‌دانم چيست در دستشوييِ دانشگاه. بيشتر شبيه يك تكه چوب متحرك تا جانوري كه در زندگي‌ام ديده باشم. بزرگي‌اش در مقايسه با زنبوري كه كنارش است قابل تشخيص است.
حالا همه اينها دست به دستِ هم داده‌اند تا من را به زور با طبيعت سازگارتر كنند و من هم با تمامِ وجود در حالِ پاكسازي كه تنها در بيرون از خانه براي‌شان ذوق كنم و پاي يكي‌شان هم به داخلِ خانه‌ام باز نشود.
آمده‌اند وسطِ جنگل كشور ساخته‌اند.

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

Worry doll

خانه‌ جديد بود و بايد همه جا را رفت و روب مي‌كردم. جارو و پارو كه تمام شد؛ رفتم سراغ تختخواب و ملحفه‌ها. تميز مي‌كردم و هرچه از قبل مانده بود را با جديدها عوض مي‌كردم. كيسه‌شان زير تشكِ تخت بود. فكر كردم شايد كيسه زيوري، زينتي، چيزي، باشد. فكرم رفت به خيالبافي كه چه مي‌شود اگر در شهري كوچك و ساحلي، در نيمكره جنوبي، كيسه‌اي از الماس زير تشك قايم كرده باشند و بعد هم دنيا چرخيده باشد و چرخيده باشد و آخر قرار شده باشد من را ثروتمند كند. ترسِ اينكه شايد در اين كشورِ پر از جك و جانور حيواني، چيزي درونش باشد، خيالاتم را دود كرد و منصرفم كرد از باز كردن‌اش. مي‌خواستم بيندازم‌اش دور كه نكند آن حيوانِ فرضي نيشي بزندم و در غربت بميرم.
اويس، بازش كرد. اين عروسك‌ها و اين نوشته داخل كيسه بود. "آدمك‌هاي نگراني". عروسك‌هاي رنگي كوچكي كه نگراني‌هايت را قبل از خواب مي‌شنوند و شبانه، همه را با خود مي‌برند.
شب‌هايي گويا سري نگران بر اين بالين بوده و اين آدمك‌ها بودند تا نگراني‌هايش را بشنوند و ببرند. حالا هم انگار آمده‌اند براي ما. قرار است نگراني‌هاي‌ ما را هم بشنوند و ببرند.

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

باز هوای وطنم

از رنج‌های درس خواندن در خارج همین بس که درست وسط تعطیلات کریسمس،‌‌‌ ایمیلی از سوپروایزرت دریافت کنی که جلسه‌ای بگذاریم،‌ گفتی بزنیم ببینیم چه کرده‌ای،‌ چه به‌دست آورده‌ای،‌ چه مشکلاتی داری و برنامه‌ات چیست.
جلسه آخرمان روز قبل از شروع تعطیلات بود!
وقتی برای جلسه رفتم دانشگاه،‌ همه جا تعطیل بود. درها قفل بود و همه چراغ‌ها خاموش بود جز اتاق خودش! زنکه!

۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه

دنيا رو آب ببره، ما رو خواب مي‌بره!

هفت ساعت و نيم كم نيست. صبح‌ها كه بيدار مي‌شوم همه خوابند. همه، يعني همه كس و كارم. هنوز اين‌جا آن‌چنان كس و كاري ندارم آخر. روز را كه بگذرانم به كار و درس، كم‌كم سر و كله‌شان پيدا مي‌شود. زنگ مي‌زنند. آن‌لاين مي‌شوند. پيغامي. پسغامي. شب هم كه تازه وقتي دست مي‌دهد، ديگر بايد بخوابم. فرصتِ چندان زيادي نيست. كمي اول صبحِ ما و آخرِ شبِ آن‌ها و آخرِ شبِ ما و عصرِ آن‌ها.
حالا اين را نمي‌خواستم بگويم. اينجا كه كلا خورشيدش زودتر از هر جاي ديگر سر مي‌زند و زودتر از هر جاي ديگر هم غروب مي‌كند؛ وقتي خوابم دنيا در تكاپوست و ايران هم كه خبرساز. صبح‌ها كه بيدار مي‌شوم و سايت‌ها را چك مي‌كنم كوهي از خبر هوار مي‌شود روي سرم؛ كه همه‌اش وقتي خواب بودم اتفاق افتاده. مثل كسي كه خواب بود و بيدار شد و ديد خانه‌اش را دزد زده و هيچ نفهميده.
به قول يكي از دوستان يك حسنِ خوبي دارد و يك حسنِ بدي. بدي‌اش آن‌كه، نيستم. خوبي‌اش هم، همان. نيستم كه در جريان باشم به قولي آن‌لاين و وقتي مي‌رسم كه آب‌ها از آسياب افتاده. نيستم كه حرص بخورم و وقتي مي‌رسم كه همه خبرها شسته، رفته شده و نتيجه‌اش را مي‌خوانم.
در كل تجربه جالبي‌ست صبح قبل از بيدار شدن، در رختخواب، چك كردن صفحه پلاس!

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

...

همه خوبي‌هاي خارج را كه بگذاريم يك طرف اما يك نكته را نمي‌توان چشم پوشيد كه اينجا دستِ آدم تنگ است. آن‌طور كه بايد و شايد حق انتخاب ندارد و نمي‌تواند بتازاند و بايد قناعت كند و بسازد با همان ناچيزِ دمِ دستي كه دارد.
از نظر رابطه و دوستي‌.

۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

lesson learned

وقتی گیسوان‌تان را باد بعد از سی سال شانه می‌زند و لذت می‌برید، حواس‌تان به گوش‌ها و گردن‌تان هم باشد که آن‌ها هم سی سال زیر روسری و حجاب بوده‌اند و بادِ درست و حسابی نخورده‌اند. ممکن است سرما بخورید.

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

از اينجا و آنجا، بهانه‌اي براي نوشتن

رفتن از لحظه‌اي آغاز شد كه اين چمدان طوسي، همين‌كه الان بالاي كمد جا گرفته، وارد خانه شد. همه چيز انگار همان لحظه جدي شد نه تمام روزها و ماه‌هاي قبل‌اش كه دوان دوان به دنبال ويزا و هزار كار ديگر بودم. انگار همان لحظه بود كه درك كردم ديگر، وقت رفتن است. دستم نمي‌رفت بازش كنم، مبادا هواي داخل‌اش همه اتاق‌ام را پر كند كه كرد. روز قبل از پرواز. روزهاي آساني نبود. لحظه‌هاي آساني نبود. لحظه‌هاي خداحافظي، لحظه‌هاي فرودگاه، لحظه‌هاي پرواز.
پرواز ابوظبي به سيدني كه ديگر اويس رفته بود، تنهاي تنها بودم، خودم بودم و خودم. دنياي جديد در حال عرض اندام بود. معجوني بود از حس‌هاي مختلف. ترس، هيجان، دلتنگي، سكوت، رخوت. تا همين لحظه كه حس‌هاي ديگري آمده‌اند و حس‌هايي رفته‌اند، هرچند هم‌چنان عجيب. زندگي جديدي آغاز شده‌ست. گاهي شادم از به دست آمده‌ها و گاهي ناراحتِ از دست رفته‌ها. گاهي زندگي پرسرعت است و گاهي كند. گاهي در خلاء هستم كه آيا اين منم در اين نقطه، گاهي در هيجان‌ام از جايي كه هستم و گاه‌هاي بيشتر، منتظر آينده بهتر.
اينجا استرالياست. شهر نيوكسل. هوا عالي و طبيعت معركه است و براي رد شدن از خيابان، اول بايد سمت راست را نگاه كرد.