۱۳۹۵ مرداد ۱۴, پنجشنبه
وقتی از روز "دختر" حرف می زنیم، آیا می دانیم از چه چیزی حرف می زنیم؟
۱۳۹۳ آذر ۱۱, سهشنبه
من يك داده پرتام، پس هستم!
حالا نگاه دوم. تحليلهايي كه اينچنين درخصوص يك جامعه و فضاي حاكم بر آن ارائه ميشود، تحليلهايي آماري هستند كه با نمونهگيريهاي تصادفي و مستقل از جامعه و محاسبه آمارههاي مناسب، نتايج حاصل را با احتمالي بالا به جامعه تعميم ميدهد. با فرض انجامِ درست اين نمونهگيريها، محاسبات و تحليلهاي آماري، همچنان بديهيست كه نمونهها هرگز نمايشگر تصوير كامل و قطعياي از جامعه نيستند و دادههايي وجود دارد كه يا هرگز در نمونه نيامده و يا بهعنوان داده پرت از محاسبات خارج شده است. با اين نگاه، ميشود به جاي راه سادهترِ پذيرش آنچه تصوير غالب در يك جامعه است و رفتن به مسيرِ همگان، راه دشوارترِ توجه به تكتكِ اجزا (افراد) را انتخاب كرد و به راه خود رفت.
حاصل اينكه، من ميخواهم در يك جامعه مرده، فردي زنده باشم. من ميخواهم در يك جامعه غمزده، فردي شاد باشم. من ميخواهم در يك جامعه ناسالم، سالم زندگي كنم. من ميخواهم يك داده پرت باشم.
۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه
صداق
به گمانم قرار بود مهريه همان باشد كه ف* فهميد اما قوانين نابرابر كمكم آن را ابزاري كرد براي پس گرفتن حقوق از دسترفته زن؛ براي رهايي از يك رابطه تمامشده، براي حضانت فرزند و براي هزار زخم ديگر. اما شايد بشود بدون مهريه، با حق طلاق زن و تقسيم مساوي اموال بهدست آمده بعد از ازدواج، راه ميانبري براي جبران اجحاف قوانين يافت و مهريه باز همان شود كه قرار بود. شايد.
*اسامي را به خواست دوستم مختصر كردم.
پ.ن: اويس مفصلتر به اين موضوع پرداخته.
۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سهشنبه
8 مارس
پ.ن: هرچند، نام گرفتن روزي به نام جنسي كه هستم را دوست ندارم. نميدانم، شايد ميليونتا فايده داشته باشد كه مثلا بيانيهاي داد، حق خوردهشدهاي را پس گرفت يا مثلا اعتراضي كرد و فريادي زد از افكار زننده و تارعنكبوتگرفتهاي كه درباره زن دور و برمان زياد است؛ اما من حس خوبي ندارم. احساس ميكنم آنچه هستم، نه آدمي كه هستم، كه زني كه هستم توي بوق ميشود و اين ديوار جنسيتي قطوري كه هر روز در حقوق و فكر و زندگيهامان داريم، بيشتر ميرود توي چشممان.
۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه
مجردها به بهشت نميروند
دوستي كه سالهاست مستقيم و غيرمستقيم همكار هم هستيم٬ به زودي عروسياش است. كارتهاي دعوت را كه فرستاد، باقي دوستان و همكاران (منظور آقايان همكار اعم از مجرد و متأهل است) دعوت بودند٬ اما من دعوت نبودم. انگار اصلا به حساب نيامده بودم. شايد هم دوستم دودوتا چهارتايي كرده و با خودش گفته بود اصلا چه معني دارد يك آقاي محترم يك دختر مجرد را به عروسياش دعوت كند. البته آقايان مجرد اشكال ندارند ها، اشكال براي خانمهايي است كه سر و صاحبي نداشته باشند.
جالب اينكه اين اولين بار نبود با چنين مسئلهاي رو به رو ميشدم. همين چند وقت پيش همكار ديگري ميخواست همگان را به شام و ضيافتي دعوت كند كه خندهخنده ترديدِ در نگاهش را به زبان آورد كه آخر حضور يك خانم مجرد را چطور در مهمانياش توجيه كند و جلوي همسرش مثلا بگويد اين خانم چكارهاش است. اگر فحش شنيده بودم راحتتر فراموشاش ميكردم تا اين حرف كه مثل پتك فرود آمد بر سرم.
تلاش ميكنم به خودم بقبولانم كه دعوت نشدنم٬ نه به خاطر دختر مجرد بودنم يا تنها بودنم٬ بلكه شايد به دليل دورتر بودن و كمتر صميمي بودنمان بودهست. اينطور شايد بهتر هضماش كنم. چرا كه بودند دوستان دختري كه زياد صميمي نبوديم و به عروسيشان دعوت نشدم و خودم را هم نگران نكردم. اما حس ميكنم اين دفعه اينطور نبود. سادهترين راهش اين است كه با خودم فكر ميكنم و ميبينم اگر قضيه برعكس بود٬ يعني اگر عروسي من بود و اين دوستم مجرد هم بود٬ به عروسيام دعوتش ميكردم. ميخواهم بگويم درجه نزديكي و صميميت خودم را اينطور محك زدهام.
اين حرفها و داستانها صرفا براي يك عروسي رفتن و يك شب رقصيدن و خوشگذراني نيست. اين درست كه رفتنش خوش ميگذرد٬ اما نرفتناش هم اتفاق بزرگي نيست. نقطه آزار، آن عينكي است كه دوستم بعد از سالها دوستي و همكاري٬ در لحظهاي كه بايد دوستي از همكار بودن صرف پيشي ميگرفت٬ به چشمش زد و لابد با خودش گفت من با اين دختر مجرد چه صنمي دارم كه به عروسيام دعوتش كنم. ما همكار هستيم و بس. همهي آن موقعها هم كه با هم خنديديم و با دوستان ديگرمان دستهجمعي اينجا و آنجا رفتيم و قليان كشيديم و گپ زديم به اقتضاي همكار بودنمان بوده است. آن وقتهايي هم كه كارها عقب ميافتاد و مثلا براي تحويل دستاوردها٬ خارج از ضوابط و محدودههاي موظف كاري٬ شب و روزمان را به هم ميدوختيم كه كار را تحويل دهيم٬ تنها به صرف همان همكاري اداري بوده است و نه دوستي. خب درست است ديگر، آدم پول ساعت كارش را ميگيرد.
قصدم غر زدن و گلهگذاري نيست. فقط داشتم به اين فكر ميكردم كه حتي دختري با تحصيلات و موقعيت و روابط كاري من هم ميتواند زير ذرهبيني مردسالارانه قرار گيرد و همه نقاط مثبتاش (حالا اگر نقطه مثبتي باشد) قرباني قبح مجرد و تنها بودناش از نگاه ديگران شود. حالا در اين بين خدا به داد آن دختري برسد كه تحصيلات و روابط آنچناني ندارد٬ جايي در شهرستان پرتي زندگي ميكند و با كار سادهاي كه دارد (مثلا فرض كنيد تايپيست است) ميخواهد روي پاي خودش بايستد و از با خودش بودن لذت ببرد. وقتي من در تهران٬ در يك موقعيت كاري نسبتا بالا٬ در ميان همكاراني همگي تحصيلكرده از بهترين دانشگاههاي كشور٬ با چنين نگاهها و مشكلاتي روبهرو هستم٬ واقعا خدا به داد آن دختر برسد.
باور كنيم همه چيز اين نيست كه اداي روشنفكري در بياوريم و موقع سنگسار فلان خانم و اعتصاب غذاي بهمان خانم حنجره پاره كنيم و ساعتها درباره برابري حقوق زن و مرد نطق كنيم٬ اما وقتي نوبت به خودمان ميرسد و كمي نوك پيكان به سمت منافع خودمان ميرود٬ ترجيح دهيم به جاي پوشيدن قباي روشنفكري، عينك مردسالارانه بزنيم و درخصوص ديگران قضاوت كنيم كه دعوت فلان دوستمان كه دختر مجرد است قباحت دارد٬ حال آنكه از حضور دوستان پسر مجرد جهت مجلسگرمي استقبال ميشود. و هزار حرف و حديث ديگر از اين دست كه هي ميشنويم و ميبينيم و سعي ميكنيم فراموش كنيم تا كمتر دردمان بيايد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه
مسئلة
حال سوال اينجاست كه اگر ديدن موي كلاهگيس بر سر زن به نحوي كه زينت و موجب جلب توجه نباشد، اشكالي ندارد؛ ديدن موي سر خود او اگر عامل جلب توجه نباشد (همانند آنچه در ساير كشورها وجود دارد و ديگر هيچ فرقي بين زنان و مردان در پوشش موي سر نيست و به چشم هم نميآيد چه برسد به جلب توجه) چه اشكالي ميتواند ايجاد كند؟
به عبارت ديگر، يعني معيار پوشش موي سر چيزي غير از عدم جلب توجه است و نپوشاندن آن بستگي به خود مو ندارد و بستگي به ريشه مو دارد كه اگر در پوست سر باشد بيحجابي به حساب ميآيد و اگر در كلاهگيس، وسيله حفظ حجاب؟
حرف بر سر اين نيست حالا كه بايد موي سر را پوشاند، راهحل بالا هم براي حل مشكل اعتقادي فردي معتقد در شرايط اضطرار مناسب نيست و نبايد استفاده شود. حرف بر سر اين است كه اگر خود مو ميتواند در حالتي زينت و عامل جلب توجه نباشد چه فرقي ميكند ريشه آن در پوست سر باشد يا در كلاهگيس. اين مسئله يعني حالتي وجود دارد كه ميتوان مويي بر سر داشت و آن را نپوشاند و جلب توجه هم نكرد و همين خود بخشي از استدلالهايي كه براي پوشاندن موي سر تا به حال شنيدهايم را زير سوال ميبرد.
۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سهشنبه
بي شير و شكر
خبر را هرقدر هم تلخ بايد گفت، بايد شنيد.
۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه
روز جهاني زن
پ.ن: شايد همه مشكلات هم از همانجا آغاز شد كه فلاني براي حواله دادن دردسرها و مشكلات و مشغوليتها نبود تا هرآنچه ذهن را مشغول و خاطر را آشفته و مشوش ميسازد را به آن حواله دهم و خاطر آسوده و فكر را آزاد كنم؛ تا كمتر غرها بزنم و گيرها به خود و زمين و زمان دهم؛ تا شايد اين ذرهبين لامصب هم از چنگام به درآيد و من هم ياد بگيرم كه با همين زندگي هم ميشود حالي كرد...
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
...
ارتباط برقرار كردن با بچهها از اون چيزي كه فكر ميكنيم سختتره. منظورم از اون ارتباطهاييست كه آدم رو خودي بدونن و دست آدم رو بگيرن و ببرن تو دنياي خودشون... يه جورايي مثل دوست داشتن ميمونه، زوري و ارادي نيست، بايد رخ بده. يه چيزي از جنس نفوذ كردن و سر خوردن...
۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه
...
هرچند، اين نكته از نگراني نسبت به وضعيت نامعلوم بازداشتشدههاي ناشناس يا همان "مردم" بازداشتشده (كه به مراتب بدتر از شناخته شدههاست) و اهميت پيگيري آن چيزي كم نميكند. ما همچنان منتظر اقدامي جدي از طرف فعالين سياسي و رهبران جنبش هستيم كه به سادگي هريك از ما ميتوانستيم جاي آنها باشيم و اين سادگي به اندازه تفاوت سليقه يك بسيجي در گير دادن يا سليقه ديگري در دستگير كردن بود و به همان اندازه هم بيقاعده.
۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه
۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه
Sociology
...
پ.ن: ضمير ناخودآگاه من مادر شدن رو دوست داره.
پ.ن2: ديشب قلبم تير كشيد...
۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه
...
...
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
...
من هرگز اين لذت همراه با وجداندرد و هزارتا فحش رو با يه عالمه كار مهمتر كه انتظار رسيدگي و توجه من رو دارند عوض نخواهم كرد! تكبير!
زندگي شايد واقعا همين باشه... همين كه كمي از سرعت اين حركت پرشتاب صبح تا شب دويدن به دنبال ضروريات و واجبات و حكمهاي از پيش مقرر مثل كار و درس و... كم كردن و بيشتر به جزئيات لذتبخش ناديده گرفتهشده توجه كردن...