‏نمایش پست‌ها با برچسب فكرنوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فكرنوشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مرداد ۱۴, پنجشنبه

وقتی از روز "دختر" حرف می زنیم، آیا می دانیم از چه چیزی حرف می زنیم؟


چند سالی ست که روزی از تقویم به نام "دختر" نام گذاری شده است. این روز هم، کنار روزهای مشابه و نه چندان دیرپای دیگری چون "روز زن" و "روز مرد" دارد جای خود را در اذهان باز می کند و افزایش پیام ها و پست های تبریک در این روز خود تاییدی بر این استقبال است. اما آیا آگاهیم این تبریک ها و به رسمیت شناختن روزی به نام "دختر" خواسته یا ناخواسته چه به دنبال دارد؟
1- نقض حق مالکیت زن بر بدن اش: انتخاب روزی به نام "دختر" کنار روزی به نام "زن"، ناخواسته مسئله بکارت در دختران را به ذهن می آورد که به قطع ناقض حق مالکیت زن بر بدن خویش و تعرض به حریم شخصی یک انسان است. تاکیدی که مدام بر طبل تقدس حفظ بکارت و گره زدن آن با عفت و پاکدامنی می کوبد و چیزی نیست جز بازتولید تابوی باکرگی و دیدن آن به عنوان جزئی از هویت یک انسان.
2- پیوند باکرگی و ازدواج: این نگاه از طرفی علاوه بر زیر پا گذاشته شدن خصوصی ترین و درونی تریم حریم شخصی زن به عنوان یک انسان، پیوندی ست بین باکرگی و پدیده ازدواج که خود مسبب محدودیت ها و تابوها و خط قرمزهای شدید منع داشتن رابطه جسمی برای زنان تا پیش از ازدواج است. این نگاه معیوب با روند کاهشی ای که در انگیزه ها برای ازدواج و تشکیل خانواده دیده می شود، نتیجه ای نخواهد داشت جز عقده های شدید جنسی و یا روابط پنهانی ناآگاهانه و بعضا خطرناک.
3- تقویت نگاه سکسیسم: جدای از این تاکیدها و کلیشه سازی های ناخواسته ای که با هر تبریک در ذهن خود می سازیم و برای دوستان خود نیز می فرستیم، نگاه کردن به روزها با تقسیم بندی جنسیتی (زن، مرد و دختر) و نسبت دادن آدم های دور و برمان به این نقش ها با نگاه جنسیتی، ناخواسته سبب تقویت کلیشه های جنسیتی و نگاه سکسیسم می شویم که آثار آشکار آن را می توان در حقوق و فرصتهای نابرابر هر روزه در قوانین، محل کار، محیط خانواده و حتی ساده ترین رفتارها و گفتگوهای روزمره دید.
بارها در عکس العمل هایی که به جوک های جنسیتی یا متن های مردسالارانه یا زن سالارانه نشان داده ام، به حساسیت زیاد متهم شده و داستان رسیده است به "سخت نگیر بابا". اما آیا وقتی آگاه باشیم که با هر پیام تبریک مثلا روزی به نام "دختر" در واقع چه پیامها و تاکیدها و تابوهایی را تایید می کنیم و روانه ذهن یکدیگر می سازیم، مصداق بارزی نیست بر گناه خاموشی به وقت دیدن نابینا و چاه؟

۱۳۹۳ آذر ۱۱, سه‌شنبه

من يك داده پرت‌ام، پس هستم!

دكتر سريع‌القلم، "30 ويژگي جامعه زنده" را نام برده است كه در اولين و دم‌دست‌ترين نگاه، آدم را جستجوگر و مقايسه‌گر مي‌كند كه كدام‌يك شامل حال ماست؟ ما زنده‌ايم يا مرده؟ كه خب نتيجه جستجو با همان نگاه اول، نتيجه خوشايندي نيست و تكرار مكررات است كه ايرانِ مرده ديگر جايي براي زندگي نيست.
حالا نگاه دوم. تحليل‌هايي كه اين‌چنين درخصوص يك جامعه و فضاي حاكم بر آن ارائه مي‌شود، تحليل‌هايي آماري هستند كه با نمونه‌گيري‌هاي تصادفي و مستقل از جامعه و محاسبه آماره‌هاي مناسب، نتايج حاصل را با احتمالي بالا به جامعه تعميم مي‌دهد. با فرض انجامِ درست اين نمونه‌گيري‌ها، محاسبات و تحليل‌هاي آماري، هم‌چنان بديهي‌ست كه نمونه‌ها هرگز نمايش‌گر تصوير كامل و قطعي‌اي از جامعه نيستند و داده‌هايي وجود دارد كه يا هرگز در نمونه نيامده و يا به‌عنوان داده پرت از محاسبات خارج شده است. با اين نگاه، مي‌شود به جاي راه ساده‌ترِ پذيرش آن‌چه تصوير غالب در يك جامعه است و رفتن به مسيرِ همگان، راه دشوارترِ توجه به تك‌تكِ اجزا (افراد) را انتخاب كرد و به راه خود رفت.
حاصل اين‌كه، من مي‌خواهم در يك جامعه مرده، فردي زنده باشم. من مي‌خواهم در يك جامعه غم‌زده، فردي شاد باشم. من مي‌خواهم در يك جامعه ناسالم، سالم زندگي كنم. من مي‌خواهم يك داده پرت باشم.

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

صداق

ل*، خواهر يكي از دوستانم كه ساكن فرانسه است، با يك آقاي فرانسوي آشنا مي‌شود. ف*. آشنايي‌شان به ازدواج مي‌رسد و عقد و مهريه. براي ف* توضيح مي‌دهند كه مرد در اسلام پيش از عقد بايد هديه‌اي به زن ببخشد، چيزي باارزش به نشان ميزان مهر و علاقه‌اش. ف* هم گيتارش را به‌عنوان مهر به ل* بخشيد.

به گمانم قرار بود مهريه همان باشد كه ف* فهميد اما قوانين نابرابر كم‌كم آن را ابزاري كرد براي پس گرفتن حقوق از دست‌رفته زن؛ براي رهايي از يك رابطه تمام‌شده، براي حضانت فرزند و براي هزار زخم ديگر. اما شايد بشود بدون مهريه، با حق طلاق زن و تقسيم مساوي اموال به‌دست آمده بعد از ازدواج، راه ميانبري براي جبران اجحاف قوانين يافت و مهريه باز همان شود كه قرار بود. شايد.

*اسامي را به خواست دوستم مختصر كردم.

پ.ن: اويس مفصل‌تر به اين موضوع پرداخته.

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

8 مارس

خاله‌ام از شهرستان آمد كه چشم‌اش را عمل كند، چون شوهر و پسرهايش در تهران نبودند كه رضايت دهند و خودش هم حق مالكيتي نسبت به بدن خودش نداشت؛ مريض، منتظر است تا قيم‌ي، كسي پيدا شود و اجازه درمان‌اش را صادر كند؛ مثلا پسري كه خود از شكم‌اش زاييده و شير داده و كهنه گرفته.

پ.ن: هرچند، نام گرفتن روزي به نام جنسي كه هستم را دوست ندارم. نمي‌دانم، شايد ميليون‌تا فايده داشته باشد كه مثلا بيانيه‌اي داد، حق خورده‌شده‌اي را پس گرفت يا مثلا اعتراضي كرد و فريادي زد از افكار زننده و تارعنكبوت‌گرفته‌اي كه درباره زن دور و برمان زياد است؛ اما من حس خوبي ندارم. احساس مي‌كنم آنچه هستم، نه آدمي كه هستم، كه زني كه هستم توي بوق مي‌شود و اين ديوار جنسيتي قطوري كه هر روز در حقوق و فكر و زندگي‌هامان داريم، بيشتر مي‌رود توي چشم‌مان.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

مجردها به بهشت نمي‌روند

دوستي كه سال‌هاست مستقيم و غيرمستقيم همكار هم هستيم٬ به زودي عروسي‌اش است. كارت‌هاي دعوت را كه فرستاد، باقي دوستان و همكاران (منظور آقايان همكار اعم از مجرد و متأهل است) دعوت بودند٬ اما من دعوت نبودم. انگار اصلا به حساب نيامده بودم. شايد هم دوستم دودوتا چهارتايي كرده و با خودش گفته بود اصلا چه معني دارد يك آقاي محترم يك دختر مجرد را به عروسي‌اش دعوت كند. البته آقايان مجرد اشكال ندارند ها، اشكال براي خانم‌هايي است كه سر و صاحبي نداشته باشند.

جالب اينكه اين اولين بار نبود با چنين مسئله‌اي رو به رو مي‌شدم. همين چند وقت پيش همكار ديگري مي‌خواست همگان را به شام و ضيافتي دعوت كند كه خنده‌خنده ترديدِ در نگاهش را به زبان آورد كه آخر حضور يك خانم مجرد را چطور در مهماني‌اش توجيه كند و جلوي همسرش مثلا بگويد اين خانم چكاره‌اش است. اگر فحش شنيده بودم راحت‌تر فراموش‌اش مي‌كردم تا اين حرف كه مثل پتك فرود آمد بر سرم.

تلاش مي‌كنم به خودم بقبولانم كه دعوت نشدنم٬ نه به خاطر دختر مجرد بودنم يا تنها بودنم٬ بلكه شايد به دليل دورتر بودن و كم‌تر صميمي بودن‌مان بوده‌ست. اينطور شايد بهتر هضم‌اش كنم. چرا كه بودند دوستان دختري كه زياد صميمي نبوديم و به عروسي‌شان دعوت نشدم و خودم را هم نگران نكردم. اما حس مي‌كنم اين دفعه اينطور نبود. ساده‌ترين راهش اين است كه با خودم فكر مي‌كنم و مي‌بينم اگر قضيه برعكس بود٬ يعني اگر عروسي من بود و اين دوستم مجرد هم بود٬ به عروسي‌ام دعوتش مي‌كردم. مي‌خواهم بگويم درجه نزديكي و صميميت خودم را اينطور محك زده‌ام.

اين حرف‌ها و داستان‌ها صرفا براي يك عروسي رفتن و يك شب رقصيدن و خوش‌گذراني نيست. اين درست كه رفتنش خوش مي‌گذرد٬ اما نرفتن‌اش هم اتفاق بزرگي نيست. نقطه آزار، آن عينكي است كه دوستم بعد از سال‌ها دوستي و همكاري٬ در لحظه‌اي كه بايد دوستي از همكار بودن صرف پيشي مي‌گرفت٬ به چشمش زد و لابد با خودش گفت من با اين دختر مجرد چه صنمي دارم كه به عروسي‌ام دعوتش كنم. ما همكار هستيم و بس. همه‌ي آن موقع‌ها هم كه با هم خنديديم و با دوستان ديگرمان دسته‌جمعي اين‌جا و آن‌جا رفتيم و قليان كشيديم و گپ زديم به اقتضاي همكار بودن‌مان بوده است. آن وقت‌هايي هم كه كارها عقب مي‌افتاد و مثلا براي تحويل دستاوردها٬ خارج از ضوابط و محدوده‌هاي موظف كاري٬ شب و روزمان را به هم مي‌دوختيم كه كار را تحويل دهيم٬ تنها به صرف همان همكاري اداري بوده است و نه دوستي. خب درست است ديگر، آدم پول ساعت كارش را مي‌گيرد.

قصدم غر زدن و گله‌گذاري نيست. فقط داشتم به اين فكر مي‌كردم كه حتي دختري با تحصيلات و موقعيت و روابط كاري من هم مي‌تواند زير ذره‌بيني مردسالارانه قرار ‌گيرد و همه نقاط مثبت‌اش (حالا اگر نقطه مثبتي باشد) قرباني قبح مجرد و تنها بودن‌اش از نگاه ديگران شود. حالا در اين بين خدا به داد آن دختري برسد كه تحصيلات و روابط آن‌چناني ندارد٬ جايي در شهرستان پرتي زندگي مي‌كند و با كار ساده‌اي كه دارد (مثلا فرض كنيد تايپيست است) مي‌خواهد روي پاي خودش بايستد و از با خودش بودن لذت ببرد. وقتي من در تهران٬ در يك موقعيت كاري نسبتا بالا٬ در ميان همكاراني همگي تحصيل‌كرده از بهترين دانشگاه‌هاي كشور٬ با چنين نگاه‌ها و مشكلاتي روبه‌رو هستم٬ واقعا خدا به داد آن دختر برسد.

باور كنيم همه چيز اين نيست كه اداي روشن‌فكري در بياوريم و موقع سنگسار فلان خانم و اعتصاب غذاي بهمان خانم حنجره پاره كنيم و ساعت‌ها درباره برابري حقوق زن و مرد نطق كنيم٬ اما وقتي نوبت به خودمان مي‌رسد و كمي نوك پيكان به سمت منافع خودمان مي‌رود٬ ترجيح دهيم به جاي پوشيدن قباي روشنفكري، عينك مردسالارانه بزنيم و درخصوص ديگران قضاوت كنيم كه دعوت فلان دوست‌مان كه دختر مجرد است قباحت دارد٬ حال آنكه از حضور دوستان پسر مجرد جهت مجلس‌گرمي استقبال مي‌شود. و هزار حرف و حديث ديگر از اين دست كه هي مي‌شنويم و مي‌بينيم و سعي مي‌كنيم فراموش كنيم تا كم‌تر دردمان بيايد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

مسئلة

در گذاري كه لينك به لينك در حال وبگردي بودم به صفحة پاسخ به پرسش‌هاي فقهي رسيدم و سوالي و بيشتر پاسخ‌اش توجهم را جلب كرد. سوال درخصوص امكان استفاده از كلاه‌گيس براي حفظ حجاب در مكان‌هايي كه ممنوعيت حجاب وجود دارد (مدارسي در اروپا)، بود و پاسخ آن اين بود كه «كلاه گيس هم اگر به نحوي باشد كه زينت و موجب جلب توجه نشود‏ ‏اشكالي ندارد».
حال سوال اينجاست كه اگر ديدن موي كلاه‌گيس بر سر زن به نحوي كه زينت و موجب جلب توجه نباشد، اشكالي ندارد؛ ديدن موي سر خود او اگر عامل جلب توجه نباشد (همانند آنچه در ساير كشورها وجود دارد و ديگر هيچ فرقي بين زنان و مردان در پوشش موي سر نيست و به چشم هم نمي‌آيد چه برسد به جلب توجه) چه اشكالي مي‌تواند ايجاد كند؟
به عبارت ديگر، يعني معيار پوشش موي سر چيزي غير از عدم جلب توجه است و نپوشاندن آن بستگي به خود مو ندارد و بستگي به ريشه مو دارد كه اگر در پوست سر باشد بي‌حجابي به حساب مي‌آيد و اگر در كلاه‌گيس، وسيله حفظ حجاب؟
حرف بر سر اين نيست حالا كه بايد موي سر را پوشاند، راه‌حل بالا هم براي حل مشكل اعتقادي فردي معتقد در شرايط اضطرار مناسب نيست و نبايد استفاده شود. حرف بر سر اين است كه اگر خود مو مي‌تواند در حالتي زينت و عامل جلب توجه نباشد چه فرقي مي‌كند ريشه آن در پوست سر باشد يا در كلاه‌گيس. اين مسئله يعني حالتي وجود دارد كه مي‌توان مويي بر سر داشت و آن را نپوشاند و جلب توجه هم نكرد و همين خود بخشي از استدلال‌هايي كه براي پوشاندن موي سر تا به حال شنيده‌ايم را زير سوال مي‌برد.

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

بي شير و شكر

مادرش سرطان گرفته. تصورش از همه دردها و رنج‌هاي اين روزهاي مادر، يك انسداد روده ساده است كه با جراحي رفع شده و منتظر بهبودي‌ست. نمي‌داند و اميدوار است و خيالش راحت. مي‌دانيم و خيال راحتش و اميدهاي واهي‌اش خيال‌مان را ناراحت مي‌كند از روزي كه بداند. تحمل حقيقتِ تلخي كه پشت حرف‌ها و اميدهاي الكي‌مان بايد پنهان كنيم و تظاهر به عادي و ساده بودن همه چيز، كم سخت‌تر از گفتن و دانستن‌اش نيست.
خبر را هرقدر هم تلخ بايد گفت، بايد شنيد.

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

روز جهاني زن

در راستاي فرياد زدن هرآنچه در اين زندگي حق مردان بوده است و ناحقي در حق زنان؛ در ادبيات زنانه نيز گاهي و حتي گاهي بيشتر از گاهي، در تحقير كردن مسئله‌اي به ظاهر جدي و به هيچ انگاشتن‌اش، به شدت جاي معادل عبارت مردانة «به ...ام» با همان عمق و قوت، خالي‌ بوده است. لطفا اين خواسته را هم امروز به ليست بلند بالاي مطالبات‌مان از اين جامعه و ادبيات مردسالار اضافه كنيد كه بسيار مورد نياز است.

پ.ن: شايد همه مشكلات هم از همان‌جا آغاز شد كه فلان‌ي براي حواله دادن دردسرها و مشكلات و مشغوليت‌ها نبود تا هرآنچه ذهن را مشغول و خاطر را آشفته و مشوش مي‌سازد را به آن حواله دهم و خاطر آسوده و فكر را آزاد كنم؛ تا كمتر غرها بزنم و گيرها به خود و زمين و زمان دهم؛ تا شايد اين ذره‌بين لامصب هم از چنگ‌ام به درآيد و من هم ياد بگيرم كه با همين زندگي هم مي‌شود حالي كرد...

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

...

وقتي پسربچه توي مترو با بند كيف مسافر كناري بازي مي‌كرد يهو سرش رو بالا آورد و به من كه مدتي زير نظر داشتمش گفت: "من پليسم! اگه اذيت كني دستگيرت مي‌كنم!" بعد شروع كرد تصويري رو كه از پليس توي ذهنش داشت به خودي كه من ازش مي‌ديدم نزديك‌تر كنه تا من واقعا ادعايي رو كه كرده بود باور كنم. "خيلي از پليس‌ها هستند كه كاپشن مي‌پوشن و لباس نمي‌پوشن... دستبندم خونه است... تفنگم خونه است، [با اشاره به جيب شلوارش] اين جاشه... اگه اذيت كني اينجوري درش ميارم و مي‌كشمت..." و من درحاليكه قول مي‌دم هيچوقت اذيت نكنم همونطور كه اون اصلا (!!!) مترو رو روي سرش نذاشته بود، خواهش مي‌كنم بيشتر به دستگير كردن كسايي كه اذيت مي‌كنن فكر كنه تا كشتنشون، آخه گناه دارن... بعد هم با جمله "ديگه مسخره‌شو درآوردي" (!!!) محكوم به مرگ شدم.
ارتباط برقرار كردن با بچه‌ها از اون چيزي كه فكر مي‌كنيم سخت‌تره. منظورم از اون ارتباط‌هايي‌ست كه آدم رو خودي بدونن و دست آدم رو بگيرن و ببرن تو دنياي خودشون... يه جورايي مثل دوست داشتن مي‌مونه، زوري و ارادي نيست، بايد رخ بده. يه چيزي از جنس نفوذ كردن و سر خوردن...

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

...

همه شواهد اعم از عكس‌ها، فيلم‌ها و اظهارات شركت‌كنندگان در تجمعات، همه بيانگر حضور چشمگير خانم‌ها اعم از دختران، مادران و حتي زنان مسن تاكنون بوده است و به نظرم اين عامل تاثيرگذار و روحيه‌بخش در تجمعات جنبش از چشم كودتاگران هم پنهان نماند و نتيجه‌اش شد دستگيري و ضرب و شتم شديد خانم‌ها در 13 آبان. در حال حاضر نيز ايجاد فضاي رعب و وحشت با دامن زدن به نگراني‌ها نسبت به دستگيرشدگان و زنده كردن قصه تجاوزات و تحريك حس ناموس‌‌‌پرستي مردم هم ادامه همان ترفند است در راستاي تلاش براي ريزش تعداد شركت‌كنندگان و كاستن از حضور شيرزنان. غافل از اينكه اين مردان و زنان بدتر از اينها ديده‌اند و مي‌دانند قصه ضرب و شتم و دستگيري، ايجاد فضاي رعب و وحشت و محدود و مسدود كردن راه‌هاي ارتباطي و رسانه‌ها قصه تكراري همه ديكتاتورهاي تاريخ پيش از سرنگوني بوده است.
هرچند، اين نكته از نگراني نسبت به وضعيت نامعلوم بازداشت‌شده‌هاي ناشناس يا همان "مردم" بازداشت‌شده (كه به مراتب بدتر از شناخته شده‌هاست) و اهميت پيگيري آن چيزي كم نمي‌كند. ما همچنان منتظر اقدامي جدي از طرف فعالين سياسي و رهبران جنبش هستيم كه به سادگي هريك از ما مي‌توانستيم جاي آن‌ها باشيم و اين سادگي به اندازه تفاوت سليقه يك بسيجي در گير دادن يا سليقه ديگري در دستگير كردن بود و به همان اندازه هم بي‌قاعده.

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

...

ذوق كشف يه آدم جديد با يه عالم حس و فكر و حرف جديد همونقدر بزرگ و هيجان‌انگيزه كه يخ كردن بعدش وقتي مي‌بيني به كاهدون زدي.

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

Sociology

يكي از سرگرمي‌هاي جديدي كه تازه به وب‌گردي‌هام اضافه شده اينه كه در كنار خوندن وبلاگ‌ها و وب‌گردي لينك تو لينك، مطالب بازه زماني ارديبهشت تا تيرماه امسال رو هم تو آرشيوشون ورق بزنم... خوندن عكس‌العمل‌ها، حس‌ها و فكرهاي مختلف نسبت به يك سري اتفاق مشترك و اين موج مشاركت و اعتراض كه همه باهاش مواجه بوديم خيلي جالبه. به دليل ثابت نگهداشتن فاكتور "عمل" (همون اتفاقات) تفاوت و تنوع آدم‌ها، شخصيت‌ها و فكرهاشون در اين "عكس‌العمل"‌هاي مختلف شوك، اعتراض، غم، سكوت، فرياد، بي‌تفاوتي، حسابگري و... خودش رو نشون مي‌ده.

...

گاهي كلي تلاش مي‌كني كه يه موضوع رو پنهان كني و حتي مراقبي كه تو حرف‌هات هيچ اشاره‌اي به اين دغدغه‌ات نكني اما اون به طرز زيركانه‌اي خودش رو تو برآيند رفتارهات مثلا تو جوكي كه تعريف مي‌كني، ايميلي كه فوروارد مي‌كني، لينكي كه سند تو ال مي‌كني، خاطراتي كه بهشون اشاره مي‌كني، كتابي كه انتخاب مي‌كني، فيلمي كه تحسين يا تقبيح مي‌كني و... نشون مي‌ده. گاهي هم حتي يه دغدغه‌اي رو نمي‌دوني و اصلا هم حواست بهش نيست و باز اون خودش رو با تكرار شدن تو رفتارهات بروز مي‌ده. اين ضمير ناخودآگاه همه خروجي‌هاي آدم رو مثل دونه‌هاي تسبيح با يه ريسمان به هم مرتبط و رفتارهاي آدم رو يكپارچه مي‌كنه و مي‌شه با كشف اون ارتباط كلي، به خودشناسي رسيد.

پ.ن: ضمير ناخودآگاه من مادر شدن رو دوست داره.
پ.ن2: ديشب قلبم تير كشيد...

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

...

اينترنت، اقيانوسي كه مرا و لحظه‌ها و بعضا ساعت‌هايم را در خود مي‌بلعد... هجمه‌اي از مطالب متنوع با موضوعاتي كه شايد با موضوع اوليه‌اي كه وب‌گردي با آن آغاز شد به كل متفاوت باشد. از شاخه‌اي به شاخه ديگر رفتن، از موضوعي به موضوع ديگر رسيدن و عادت كردن به پراكنده خواندن و پراكنده فكر كردن تا رسيدن به يك شبكه بزرگ از فكرها و دانسته‌ها كه در عين بي‌ربطي با يك خط سير به هم متصل هستند. هر پست جديد وبلاگ‌هايي كه هر روز مي‌خوانم و يا وبلاگ‌هايي كه لينك به لينك كشف مي‌كنم حرفي متفاوت و روايتي جديد است از دانسته‌ها و ندانسته‌ها؛ كنكاشي در ذهنيات ديگران و يا شايد بازنوشتي از ذهنيات خودم؛ كشف‌ موضوعات جديد و يا بهانه‌هايي جديد براي فكر كردن و موشكافي موضوعات كهنه. اين ويژگي‌ها كه تنها يك از هزار آن چيزي‌ست كه در وب‌گردي رخ مي‌دهد تبليغ و توصيه‌اي بر آن نيست و بيشتر نقاط جذاب و يا دلايلي‌ست براي وابستگي من به اين دنياي مجازي مملو از رشته‌هاي در هم تنيده‌شده، تمايل به بيشتر و متنوع‌تر خواندن و جذابيت كشف فكرها، درونيات آدم‌ها و ابعاد جديدي از آن‌ها... من معتاد شده‌ام!

...

زمان به سادگي و شايد هم به طرزي شگفت‌آور هر مسئله‌اي (تاكيد مي‌كنم هر مسئله‌اي) را تحت تاثير قرار مي‌دهد و دستخوش تغيير مي‌كند... امروز به چيزي خنديدم كه در سال گذشته در چنين روزي غم زندگي‌ام بود... هيچ فاكتوري چه در مورد خود مسئله و چه در مورد اثراتش تغيير نكرده جز اينكه غباري از زمان بر آن نشسته، بوي ناي كهنگي مي‌دهد و جا براي مسائل تازه‌تري باز شده... نمي‌دانم بايد از اين قدرت شگفت‌انگيز شاد بود و يا تاسف خورد اما در ماهيت وجودي آن، تاسف و تحسين ما هيچ اثري نخواهد داشت كه زمان براي خود در حال گذر است و منتظر نظر بنده و شما نمي‌ماند...

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

...

بعضي كارها درست در زماني كه اصلا در اولويت نيستند و اصلا زمانشون هم نيست، به حد مرگ جذاب و لذت‌بخش مي‌شن؛ مثل بازخواني "صد سال تنهايي"...
من هرگز اين لذت همراه با وجدان‌درد و هزارتا فحش رو با يه عالمه كار مهم‌تر كه انتظار رسيدگي و توجه من رو دارند عوض نخواهم كرد! تكبير!
زندگي شايد واقعا همين باشه... همين كه كمي از سرعت اين حركت پرشتاب صبح تا شب دويدن به دنبال ضروريات و واجبات و حكم‌هاي از پيش مقرر مثل كار و درس و... كم كردن و بيشتر به جزئيات لذت‌بخش ناديده گرفته‌شده توجه كردن...