۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

همه به جرم مستی سر دار ملامت*

صداي خانوم هايده كه به‌شدت در اوج تشنه‌لبي سراغ ساغي را مي‌گرفتند، پياده‌رو را برداشته بود. ماشيني و ضبطي و صداي بلندش، اولين حدسي بود كه مي‌شد زد. اما صدا رساتر و بلندتر از اين حرف‌ها بود و آدم فكر مي‌كرد شايد كسي يواشكي به سراغ بلندگوي هميشه عزادار مسجدي يا هيأتي رفته باشد. مثلن چيزي شبيه جايي از فيلم "ضدگلوله" كه آهنگ معين اشتباهي سر از بلندگوي جبهه درآورده بود. يا شايد يك تجمع اعتراضي باشد و حالا به جاي يارِ دبستاني آهنگ ساقيِ خانوم هايده*. يا شايد تاثيرات سفر نيويورك حسن تا به جايي بوده كه اين صدا از مغازه نوارفروشي كنار پياده رو بلند است.
پيرمرد با كمر خميده چرخ‌اش را به جلو هل مي‌داد و پياده‌روي وليعصر را به سمت پايين مي‌آمد. بلندگوي جمع و جوري روي چرخ‌ بود كه صداي خانوم هايده را در هواي خيابان رها كرده بود. پنجره ماشين كه پايين بود. باد هم مي‌آمد. با چشمان بسته حتي مي‌شد لحظه‌اي تصور كرد كه مثلن صدا از باري، كلابي، جايي دارد به گوش مي‌رسد.
جاي خودِ خانوم هايده بسيار خالي بود. به نظرم بايد از آرزوهايش ‌مي‌بود كه در هواي تهران، آن‌هم كجا، خيابان وليعصر،آن‌هم به‌وقتِ پاييزش، با آن صداي آينه، سرسلامتي ساقي را بخواهد و بخواند.

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

زمین چون گوی می‌چرخد، زمین تقدیر می‌بافد

باشگاه روزهای خلوتی دارد. راحت تر جا گیر می آید. کمتر دست و پاهامان در هم گره میخورد. پروین (مربی مان) برای دیدن دخترش رفته قبرس و باید دو-سه هفته ای را با مرجان و بالا پایین پریدن های زیادش سر کنیم.
هروقت هست پشت من می ایستد. جاهامان تقریبن ثابت است. دو هفته ای نبود. گفت مادرش ناخوش است. حرکتها را به خودش تخفیف میدهد. دو تا یکی. در جا. یک بطری آبمیوه یا شیرکاکائو همیشه بین وسایلش پیدا میشود. دیر می آید. زود میرود. (در نظر من که گرم کردن اول جلسه و سرد کردن آخر جلسه حکم آیه قرآن را دارد، دودر کردن بزرگی محسوب میشود. تا جایی که میتوانم از آن به عنوان شاخص معرفی یک فردِ خوشحال در امر ورزش استفاده کنم.)
روی تشک درازکش بودیم. دمبل و حرکت پهلو. یک لحظه مکث کرد. دمبل را زمین گذاشت. دستش را به سمت سینه چپش برد. آرام لمس اش کرد. با نوک انگشتش دنبال چیزی میگشت. ابروهایش در هم گره خورد. چیزی زیر انگشتش آمده بود. نشست. دست روی پیشانی گذاشت.
کلاس تمام شد. تشک به دست راهی رختکن. هنوز روی تشک نشسته بود. دست بر پیشانی. زمان متوقف شده بود.
یکی از آشناها که سرطان سینه داشت، تا مدتها هر روز در حمام لا به لای ماهیچه های سینه ام دنبال غده ای چیزی میگشتم.

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

زندگي شايد همين باشد؟

روي زمين خط‌هاي پيچ‌پيچي كشيديم. ميوه‌هاي كاج را چيديم. قرار بود مارپيچ و دور زدن و عبور از مسيرهاي باريك را ركاب بزنيم و تمرين كنيم. پرشياي سفيدشان را پارك كرده بودند. زيراندازي و فلاسك چاي‌اي و نان و پنيري. آهنگ‌هاي قردار گذاشته بودند و با صداي بلند كركري‌خوان مشغول به بازي تخته.
انگار به پاي هم خوب پير شدن، آنقدرها هم نبايد غيرممكن و سخت باشد. مي‌شود سال‌ها با كسي بود و زيادي متوقع نبود و با شادي‌هاي كوچك احساس تازگي كرد. هنوز.

من گذشتم از گذشته، واسه فردا بي‌قرارم*

دو مسافر نشسته بودند. دختري آمد. ظرفيت تكميل شد. راه افتاديم. وسط نشسته بودم. از هندزفري دختر صداي شادمهر مي‌آمد. شادمهر داد مي‌زد. با ضرب‌آهنگ تند. از اين آهنگ جديدهاش. نگاهِ دختر به بيرون بود. غرق در آن‌چه به چشم مي‌آمد از درخت‌هاي بلوار كشاورز تا ماشين‌هاي گره‌خورده در ترافيك. صداي هندزفريِ پسر مفهوم نبود. چيزي شبيه نويز راديو. وقتي موج پيدا نمي‌شود. با صداي بلند. قطعن آن‌چه او مي‌شنيد از آنچه من مي‌شنيدم بهتر بود. شايد هم نبود. كم سن و سال بود. شايد سليقه نسل جديد از جنس همين نويز موج گم‌شده راديويي باشد. نميدانم. اين يكي پنجره سهم پسر بود براي غرق شدن.
صبح كه زدم بيرون هندزفري را جا گذاشته‌ بودم. مي‌شد شيشه جلو هم سهم من باشد براي خلوت من و درخت‌هاي بلوار و دنگ‌شو.
* بخشي از آهنگ پلاك 16 آبان

۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

...

دوچرخه جديد را خواستم آب بندي كنم؛ آب بندي ام كرد. كله كردم و نيمه سمت چپ صورت و دست و پا آب بندي شد با زخم و زيل هاي سرخرنگ سوزناك! حالا مانتو و شلوار و عينك به ها رفته به جاي خود! ترسي كه به جانم انداخت بزرگتر بود اما. سرازيري هاي شني را به جاي ركاب زدن راه رفتم.
وقتي كه تجربه اي تلخ ترمز آدم را مي كشد از تجربه جديد. آدم مي ترسد. پشتش تير مي كشد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

در مي‌زند بهار


هفته‌هاي آخر سال است. زندگي با سرعت بيشتري در خيابان‌ها و مغازه‌ها جريان دارد. بوي بهار از سرشاخه‌هاي تازه‌سبزِ روي درخت‌ها بلند است. نوروزِ درراه در همهمه بازار دلبرانه جولان مي‌دهد. و من خودم را با خيالِ راحت در  شلوغي دلچسب‌اش گم مي‌كنم.

۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

نسبيت

سرِ جلسه امتحانشان با موبايلم بازي ميكنم. كتابم را ورق ميزنم. سوال جواب ميدهم. قدم ميزنم. تا زودتر بگذرد. تا دو ساعت تمام شود و بزنم بيرون. سر جلسه امتحانشان چشمهاشان روي برگه سوال ميدود و دستهاشان روي برگه جواب. ساعت را مدام چك ميكنند. تا ديرتر بگذرد.
حوصله ام سر ميرود. دو ساعت ميگذرد. ميگويند وقت خيلي كم بود.

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

...

رفتن درد دارد. براي آن‌ها كه مي‌مانند حتي بيشتر.

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

شنبه

در طبيعت كه هستم نفس‌هايم عميق‌تر است. از آن ته‌ها. از تهِ‌ تهِ سلول‌ها.
اولين صبحِ‌ هفته. راهي كارم. هواي نفس‌هاي ديروز هنوز در ريه‌هايم است. آماده براي يك هفته زندگي شهرنشيني!

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

مملكت هزارقانونه‌ي بي‌قانون

- در كافه نشسته‌ايم تا نمايش شروع شود. مي‌گوييم. مي‌خنديم. شاديم. براي ثبت لحظه‌ها دوربين به دست مي‌شويم. عكس‌ها به دو تا نرسيده تذكر مي‌گيريم كه عكاسي در كافه ممنوع است.
- در رستوران نشسته‌ايم. جوجه با استخوان سفارش داده‌ايم. از آن جوجه‌ها كه درسته كباب مي‌كنند. خوش‌مزه است و خوش مي‌گذرد. سفارش قليان هم مي‌دهيم كه شادي‌ها ادامه‌دار شود. هنوز چاي را نريخته تذكر مي گيريم كه حداكثر زمان استفاده از هر تخت 30 دقيقه است و ما در وقت اضافه هستيم. روي ديوار اطلاعيه‌اي نزده بودند.
- براي آلاچيق‌هاي هيجان‌انگيزش انتخابش كرديم. يك سفر درون شهري تا رسيدن به آلاچيق‌هاي رويايي. در بدو ورود تذكر گرفتيم كه آلاچيق‌هاي هيجان‌انگيز براي مشتري‌هاي بيش از دو نفر است.
- از آن روزهاي شلوغ باشگاه است. استپ‌ها چيده و صف‌ها تشكيل شده است. آهنگ شروع مي‌شود. ورزش هم. گرم كردن كه تمام مي‌شود، استپ به دست مي‌آيد خود را در صف جا دهد. جا نيست. تذكر مي‌دهد كه اين نقطه جاي اوست حتي اگر روزِ شلوغ باشگاه باشد و حتي اگر 20 دقيقه از شروع ورزش بقيه گذشته باشد. مربي تاييدش مي‌كند.
- از دستگاه نوبت‌دهي شماره مي‌گيرم. به اندازه 15 نفر بايد منتظر بمانم تا قسط‌ها را بدهم. نوبتم مي‌شود. كارم را كه مي‌پرسد با دست به صف باجه آخر اشاره مي‌كند و تذكر مي‌دهد كه صف پرداخت قسط از دستگاه نوبت‌دهي جداست.
- جاي پارك نيست. در خيابان‌هاي فرعي مي‌چرخيم. يك جاي نيم‌بند، نيمي در كوچه و نيمي در خيابان پيدا مي‌شود. قرار است ماشين به زور جا شود. مي‌زند به شيشه كه توجه كنيم. فرمان مي‌دهد به چپ و راست و عقب و جلو. ماشين را مي‌چپانيم. پياده كه مي‌شويم تذكر مي‌دهد كه براي پارك  در خيابان خدا هم بايد پول پرداخت كرد.
در اينجا براي پرداخت كرايه تاكسي، براي صف ايستادن، براي صحبت كردن با موبايل در تاكسي، براي گوش دادن به موسيقي در محل كار، براي خوردن بيسكويت در تاكسي (قبل از اينكه بسته را باز كنم تذكر داد كه: خرده‌هايش را در ماشين نريزي!) و... هر لحظه  بايد منتظر دريافت يك تذكر و ابلاغ يك قانون جديد بود.
در استراليا هر قدمِ‌ جديدي كه برمي‌داشتم ترس عجيبي داشتم. ترس از اشتباه كردن و ترس از تذكر گرفتن. وقت ميوه خوردن در كتابخانه، وقت استفاده از خودپرداز، وقت خريد كردن، وقت حساب و كتاب با فروشنده فروشگاه و... . هيچ‌وقت تذكر نگرفتم.

آخرِ درد

شانه‌اي جز شانه‌ي جلادت قبل از اعدام نداشته باشي.

...

از آن اول‌ترها قرار نبود اين‌طور باشد. قرار بود برفِ خشك و سنگينِ ريزنقشِ شبانه‌اي ببارد و همه چيز را بپوشاند. صبح همه جا سفيدپوش شود. اثري نماند. ردي نماند. قرار بود فقط شب تا صبح را دوام بياوريم و جز سفيدي و بي‌نقشي چيزي باقي نماند. قرار همين بود. 
زمين لغزنده شد. مدرسه‌ها تعطيل شدند. بازي كودكانه شروع شد. آفتاب سرد زمستاني سر زد. بساط برف و شيره به راه شد. تالاپ تالاپ، برف‌ها از روي بام‌ها روانه كوچه‌ها شدند.
برف‌ها پاخورده شد و چيزي سفيدپوش و نهان نشد. چيزي فراموش نشد. سفيدي و بي‌نقشي همان يك شب بود كه دوام آورديم. فراموشي همان يك شب بود.

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

گوگل ايميج

وقتي نامه به مخاطب غيرايراني با اسم عجيب و غريب مي‌نويسي و نمي‌داني مستر است يا ميسيز.

اين بار


اين بار كه راهي خارج مي‌شوم با دفعه قبل هزار بار فرق مي‌كند.

- با كمتر ترس و بيشتر اشتياق سوار هواپيما مي‌شوم. كمتر به رفتن از ايران و تهران‌ام فكر مي‌كنم و بيشتر به هيجان شهر جديدي كه قرار است در آن فرود آيم.
- خدا خدا مي‌كنم كناردستي‌ام ايراني نباشد و دو كلمه انگليسي بگويم و بشنوم. حتي اگر لهجه‌اش مزخرف باشد.
- به جاي خوابيدن از اول تا آخر پرواز، همان اول همه فيلم‌ها و كارتون‌ها را بررسي مي‌كنم و بهترين‌ها را براي گذراندنِ وقتِ پرواز انتخاب مي‌كنم.
- منو را زير و رو مي‌كنم و هيچ غذا و دسر و نوشيدني‌ هيجان انگيزي را از دست نمي‌دهم.
- هزار بار از صندلي‌ام بلند مي‌شوم در هواپيما چرخ مي‌زنم.
- هرقدر دلم بخواهد دستشويي مي‌روم بدون آن‌كه نگران مسافر سر رديف باشم و خودم را عذاب دهم كه راجع به من چه فكري مي‌كند.
- در اولين نقطه از مسير موهايم را آزاد مي‌كنم و مي‌سپارم‌شان به باد. حالا اگر در فرودگاه از باد خبري نبود فعلن براي خودشان بچرخند تا به باد برسانم‌شان.
- به جاي استرس از جاماندن از پرواز و مدام دنبال سالن انتظار گشتن؛ هيچ‌يك از فروشگاه‌هاي سالن ترانزيت را نديده نمي‌گذارم.
- بيشتر لبخند مي‌زنم و بيشتر سر صحبت باز مي‌كنم.
- دوستانِ الكيِ بيشتري پيدا مي‌كنم.
- خوراكي‌ها و بستني‌ها و شكلات‌هاي بيشتري كشف مي‌كنم.
- بيشتر ميوه‌ها و غذاهاي هرگزنخورده را در برنامه‌ام قرار مي‌دهم تا مزه‌هاي تا به امروز هزار بار چشيده.
- از هيجان‌ها و لذت‌هاي جديد در زندگي‌ام استقبال مي‌كنم.
- بيشتر تغيير مي‌كنم و كمتر مقاومت مي‌كنم.
- بيشتر مي‌روم ساحل و واهمه‌اي از سوختن زير آفتاب و شنا در دريا نمي‌كنم.
- بيشتر خريد مي‌كنم.
- كمتر مي‌ترسم.
- بيشتر بار مي‌روم و بيشتر مي‌رقصم.
- شجاع‌تر مي‌شوم و بدون نگراني از بك‌پك سفر رفتن، بيشتر مسافرت مي‌كنم.
- بيشتر پول در مي‌آورم و بيشتر خرج مي‌كنم و كمتر پس‌انداز.

اين بار كه راهي خارج مي‌شوم بيشتر زندگي مي‌كنم.

۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

چاله

روايت متفاوتي از سقوط آدم‌ها و رنج سقوط. روايت دردي مشترك كه دارد فراگير مي‌شود. دردي كه ديگر برنمي‌آشوبدمان و تنها پنهانش مي‌كنيم. درد مشترك خيانت. نمايش، ماجراي سه انسان با سه زندگي متفاوت است كه تاوان يك چيز را پس مي‌دهند: خيانت و گرفتاري در رابطه موازي. سه ضلع مثلث كه اعتراف مي‌كنند. سه قرباني تنها كه تلاش مي‌كنند از چاله نجات يابند و كمتر در تاريكي اين مخمصه فرو روند.
بازي‌ها خوب بود. البته بيشتر كلامي. و توصيه مي‌شود.