پاچهاي عظيم گرفتيم از حرف از كسي به كسي برندگان كه ديگر اعصاب نگذاشته بودند برايمان!
۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه
۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه
از رنجی كه ميبريم
جلسه ميافته ساعت سه. ساعت دو و نيم يهو خواب چشمت رو ميگيره و تو رو به هواي يه چرت نيم ساعته ميبره به سمت نمازخونه. وقتي چشم باز ميكني ميبيني شونصد تا ميس كال داري و ساعت هم يه ربع به چهاره. با چشمهاي پفكرده و سه ربع تاخير ترجيح ميدي قيد جلسه رو بزني، واسه خودت چاي بريزي، بياي بشيني پشت ميزت و وبگرديات رو كني.
۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه
۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه
يحب الجمال؟!
گفت حالا كه داريم ميريم ساختمون جديد بيشتر رعايت كنيد. منظورش رنگ مانتوها بود. منظورش ريشه موها بود كه گاهي از زير مقنعه ميزد بيرون يا ته آرايشي كه به زور ميشد پشت چشمها و روي لبها ديدش.
گفت واسه ملاقات بايد چادر سر كني.
گفت رژ لبت رو با دستمال پاك كن تا بذارم بري تو.
گفت مانتوت بالاي زانو و كوتاست.
گفت عينكت رو بذاري روي سرت گير ميدن.
گفت چاك مانتوت رو سنجاق بزن.
گفت لاك دو رنگ ناخن جريمه داره، ناخني پنج تومن.
گفت موهاتو بكن تو.
گفت دخترها اين ريختي كه ميان تو خيابون، چون جوونا (يعني پسرها) آزادي و امكانات ندارن تو دلشون فتنه به پا ميشه.
گفت زنها عامل فسادن.
گفت واسه ملاقات بايد چادر سر كني.
گفت رژ لبت رو با دستمال پاك كن تا بذارم بري تو.
گفت مانتوت بالاي زانو و كوتاست.
گفت عينكت رو بذاري روي سرت گير ميدن.
گفت چاك مانتوت رو سنجاق بزن.
گفت لاك دو رنگ ناخن جريمه داره، ناخني پنج تومن.
گفت موهاتو بكن تو.
گفت دخترها اين ريختي كه ميان تو خيابون، چون جوونا (يعني پسرها) آزادي و امكانات ندارن تو دلشون فتنه به پا ميشه.
گفت زنها عامل فسادن.
۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه
!!!
خطاب به كمونيستهايى كه در داخل جنايت كرده و به خارج گريخته بودند: شما داخل كشور بياييد و مجازاتى را كه قانون و عدالت براى شما ميگذارد، تحمل كنيد و مجازات شويد. يعنى بياييد اعدام را يا حبس را يا ساير مجازاتها را تحمل كنيد، براى اينكه خودتان را از عذاب الهى و نقمت الهى نجات دهيد...
نماز جمعه 14 خرداد 89
نماز جمعه 14 خرداد 89
۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه
2 خرداد 89
در صفحات نخست دوماهنامه "نافه"، در قسمت یادداشتهای تحریریه، مرور میکند بخشی از آنچه بر سینما، تلویزیون، روزنامه و مجله، فوتبال، کتاب، شعر و نقد و طنز در این چند سال رفته است و همین چند خط به نظرم کافیست که بدانیم امروز چه روز بزرگیست و آن 8 سال چه نعمتی بود و چه نسیمی که آمد و گذشت و رفت.
"در دهه هفتاد، در عصر پوستاندازی فرهنگ و زندگی ایرانی، هرگز گمان نمیبردیم که روزی در عطش آن روزها بسوزیم. در آن روزگار گذار، رویدادهایی در ایران روی داد که در گذار از شرایط انقلابی و جنگ دهه 60 و پس از یک دوره مقاومت مقدس، به نظر میرسید به تدریج ایرانیان آیین سازندگی و همزیستی را گسترش میدهند. نمیخواهیم از آن دوران مدینه فاضله بسازیم. بخت ما در آن عصر چندان هم «سعید» نبود اما امید وجود داشت. امید به روزگار بهتری که از پی میآمد...
این روزها دلم برای آن روزها تنگ شده است. برای آن سینما، آن تلویزیون، آن روزنامه و مجله، آن سیاست، آن فوتبال، آن کتاب و شعر و قصه، آن طنزها و نقدها و آن روزها.
این روزها دلمان گرفته است. برای این سینما، این تلویزیون، این روزنامه و مجله، این سیاست، این فوتبال، این کتاب و شعر و قصه و این طعنهها و دشمنیها..."
"در دهه هفتاد، در عصر پوستاندازی فرهنگ و زندگی ایرانی، هرگز گمان نمیبردیم که روزی در عطش آن روزها بسوزیم. در آن روزگار گذار، رویدادهایی در ایران روی داد که در گذار از شرایط انقلابی و جنگ دهه 60 و پس از یک دوره مقاومت مقدس، به نظر میرسید به تدریج ایرانیان آیین سازندگی و همزیستی را گسترش میدهند. نمیخواهیم از آن دوران مدینه فاضله بسازیم. بخت ما در آن عصر چندان هم «سعید» نبود اما امید وجود داشت. امید به روزگار بهتری که از پی میآمد...
این روزها دلم برای آن روزها تنگ شده است. برای آن سینما، آن تلویزیون، آن روزنامه و مجله، آن سیاست، آن فوتبال، آن کتاب و شعر و قصه، آن طنزها و نقدها و آن روزها.
این روزها دلمان گرفته است. برای این سینما، این تلویزیون، این روزنامه و مجله، این سیاست، این فوتبال، این کتاب و شعر و قصه و این طعنهها و دشمنیها..."
2 خرداد 76
امروز رو از ناخوشی تو خونهام. تلویزیون رو زیر و رو میکنم. همه جا خبر از فتح خرمشهره که فرداست، امروز نیست. جلوش دراز میکشم. آهنگها و مارشهای نظامی و "ممدی نبودی ببینی...". گودر و وبلاگها رو مرور میکنم. هرچی تو تلویزیون خواستند خبری نباشه اینجا بزمی به راهه. موجی از یاد کردنها و مرور هیجانها و خاطرات خرداد 76.
بابا مرد متعصبی بود. مذهبی هم بود. شغلاش هم که روش اثر گذاشته بود و گاهی خونه رو با پادگان اشتباه میگرفت. دختر سوگلیاش بودم. یه خوبیهای زیادی داشت اما خب زیرنظر گرفتنها و سختگیریهایی هم داشت.
وقتی موج انتخابات به خونه ما هم رسید بابا که همیشه همه چی رو جدی میگرفت، بساط تحقیق و تفحصاش رو به راه کرد. تو فاز اول تحقیقاتش خاتمی سربلند از نتایج بیرون اومد و من هم که دور از چشماش یه کارهایی شروع کرده بودم، کلی گسترش آگاهیها کردم و راجع به هر غلطی که واسه تبلیغات کرده بودم یا قرار بود بکنم افاضات کردم.
افاضات فضل اضافی همانا و بابا هم که یه چیزهایی طی تحقیقاتش شنیده بود راجع به اینکه دختر قرتیها تبلیغات فلانی رو میکنن و طرفدار بیحجابیه و الخ، در راستای حفظ ناموساش نه تنها دیگه نذاشت دست از پا خطا کنم که آخر هم خودش به ریشهری رای داد هم به خیال خودش منو که به نظرش سرکش شده بودم و دیگه داشتم از راه به در میشدم مجبور کرد بهش رای بدم. بماند که با چه شامورتیبازیای تو برگه رای اسم خاتمی رو نوشتم.
چه روزی بود شنبهاش و چه مزهای داد اخبارهاش و برنده شدناش!
بابا مرد متعصبی بود. مذهبی هم بود. شغلاش هم که روش اثر گذاشته بود و گاهی خونه رو با پادگان اشتباه میگرفت. دختر سوگلیاش بودم. یه خوبیهای زیادی داشت اما خب زیرنظر گرفتنها و سختگیریهایی هم داشت.
وقتی موج انتخابات به خونه ما هم رسید بابا که همیشه همه چی رو جدی میگرفت، بساط تحقیق و تفحصاش رو به راه کرد. تو فاز اول تحقیقاتش خاتمی سربلند از نتایج بیرون اومد و من هم که دور از چشماش یه کارهایی شروع کرده بودم، کلی گسترش آگاهیها کردم و راجع به هر غلطی که واسه تبلیغات کرده بودم یا قرار بود بکنم افاضات کردم.
افاضات فضل اضافی همانا و بابا هم که یه چیزهایی طی تحقیقاتش شنیده بود راجع به اینکه دختر قرتیها تبلیغات فلانی رو میکنن و طرفدار بیحجابیه و الخ، در راستای حفظ ناموساش نه تنها دیگه نذاشت دست از پا خطا کنم که آخر هم خودش به ریشهری رای داد هم به خیال خودش منو که به نظرش سرکش شده بودم و دیگه داشتم از راه به در میشدم مجبور کرد بهش رای بدم. بماند که با چه شامورتیبازیای تو برگه رای اسم خاتمی رو نوشتم.
چه روزی بود شنبهاش و چه مزهای داد اخبارهاش و برنده شدناش!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سهشنبه
طلا و مس
روايت طلبه جواني كه براي يادگيري درس اخلاق به تهران آمده و مشكلات ناشي از بيماري همسر باعث ميشه درسي كه ميبايست از بين كلمات كتب اخلاق ياد ميگرفت رو در رفتارها و گفتارهاي جاري در زندگي پيدا كنه. با تلاشي كه براي حل مشكلات خانوادهاش ميكنه در جريان زندگي و در بين دست و پنجه نرم كردن با گرفتاريهاش، درست وسط بچهداريها و لباس شستنها و آشپزي كردنها، كمكم اخلاق رو به جاي كلاس درس در عمل به دست مياره و اين گذار تدريجي از علم قال به علم حال به زيبايي رخ ميده، "كه علم عشق در دفتر نباشد...".
احترام و عشق سادهاي كه بين «آقا سيد» و «زهرا سادات» بود هم برام جالب بود، يك زندگي ساده و سنتي.
در كل، ديدني بود و توصيه ميشود.
احترام و عشق سادهاي كه بين «آقا سيد» و «زهرا سادات» بود هم برام جالب بود، يك زندگي ساده و سنتي.
در كل، ديدني بود و توصيه ميشود.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه
نمايشـ گـــــــــــــــــا ه كتاب
مدیر کمیته ناشران در مورد جمعآوري کتابهایی مثل آثار هوشنگ گلشیری، صادق هدایت و فروغ فرخزاد ازنمایشگاه کتاب افاضات كردن كه:
"اینجا برای عرضه کتابها تخفیف میدهیم، این سوبسید را به چه کتابهایی باید داد؟ به کتابهایی که یک قشر خاص مخاطب دارد یا کتابهایی که مخاطب عام دارد؟"
ايشون خوندن این کتابها رو باعث "دورشدن روحیهي خودباوری از انسان و تزریق روحیهی یأس و بدبختی" دونستن و گفتن"ما سوبسید بدهیم این کتابها در نمایشگاه توزیع شود؟ انصاف است؟"
"من اینها را مانند همان فال و کفبینی و این چیزها میبینم."
"اینجا ناشر دارد متری چقدر پرداخت میکند؟ برق و انرژی، حراست و امنیت و غیره برایش تأمین است. سوبسید دولت است؛ منتی بر سر کسی نیست؛ اما دست کم، آثار نویسندگان نسل نو، آثار نسل انقلاب باید بیاید، آثار حوزهی اندیشه دینی ترویج شود."
"اینجا برای عرضه کتابها تخفیف میدهیم، این سوبسید را به چه کتابهایی باید داد؟ به کتابهایی که یک قشر خاص مخاطب دارد یا کتابهایی که مخاطب عام دارد؟"
ايشون خوندن این کتابها رو باعث "دورشدن روحیهي خودباوری از انسان و تزریق روحیهی یأس و بدبختی" دونستن و گفتن"ما سوبسید بدهیم این کتابها در نمایشگاه توزیع شود؟ انصاف است؟"
"من اینها را مانند همان فال و کفبینی و این چیزها میبینم."
"اینجا ناشر دارد متری چقدر پرداخت میکند؟ برق و انرژی، حراست و امنیت و غیره برایش تأمین است. سوبسید دولت است؛ منتی بر سر کسی نیست؛ اما دست کم، آثار نویسندگان نسل نو، آثار نسل انقلاب باید بیاید، آثار حوزهی اندیشه دینی ترویج شود."
اشتراک در:
پستها (Atom)


