۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

...

از آن اول‌ترها قرار نبود اين‌طور باشد. قرار بود برفِ خشك و سنگينِ ريزنقشِ شبانه‌اي ببارد و همه چيز را بپوشاند. صبح همه جا سفيدپوش شود. اثري نماند. ردي نماند. قرار بود فقط شب تا صبح را دوام بياوريم و جز سفيدي و بي‌نقشي چيزي باقي نماند. قرار همين بود. 
زمين لغزنده شد. مدرسه‌ها تعطيل شدند. بازي كودكانه شروع شد. آفتاب سرد زمستاني سر زد. بساط برف و شيره به راه شد. تالاپ تالاپ، برف‌ها از روي بام‌ها روانه كوچه‌ها شدند.
برف‌ها پاخورده شد و چيزي سفيدپوش و نهان نشد. چيزي فراموش نشد. سفيدي و بي‌نقشي همان يك شب بود كه دوام آورديم. فراموشي همان يك شب بود.

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

گوگل ايميج

وقتي نامه به مخاطب غيرايراني با اسم عجيب و غريب مي‌نويسي و نمي‌داني مستر است يا ميسيز.

اين بار


اين بار كه راهي خارج مي‌شوم با دفعه قبل هزار بار فرق مي‌كند.

- با كمتر ترس و بيشتر اشتياق سوار هواپيما مي‌شوم. كمتر به رفتن از ايران و تهران‌ام فكر مي‌كنم و بيشتر به هيجان شهر جديدي كه قرار است در آن فرود آيم.
- خدا خدا مي‌كنم كناردستي‌ام ايراني نباشد و دو كلمه انگليسي بگويم و بشنوم. حتي اگر لهجه‌اش مزخرف باشد.
- به جاي خوابيدن از اول تا آخر پرواز، همان اول همه فيلم‌ها و كارتون‌ها را بررسي مي‌كنم و بهترين‌ها را براي گذراندنِ وقتِ پرواز انتخاب مي‌كنم.
- منو را زير و رو مي‌كنم و هيچ غذا و دسر و نوشيدني‌ هيجان انگيزي را از دست نمي‌دهم.
- هزار بار از صندلي‌ام بلند مي‌شوم در هواپيما چرخ مي‌زنم.
- هرقدر دلم بخواهد دستشويي مي‌روم بدون آن‌كه نگران مسافر سر رديف باشم و خودم را عذاب دهم كه راجع به من چه فكري مي‌كند.
- در اولين نقطه از مسير موهايم را آزاد مي‌كنم و مي‌سپارم‌شان به باد. حالا اگر در فرودگاه از باد خبري نبود فعلن براي خودشان بچرخند تا به باد برسانم‌شان.
- به جاي استرس از جاماندن از پرواز و مدام دنبال سالن انتظار گشتن؛ هيچ‌يك از فروشگاه‌هاي سالن ترانزيت را نديده نمي‌گذارم.
- بيشتر لبخند مي‌زنم و بيشتر سر صحبت باز مي‌كنم.
- دوستانِ الكيِ بيشتري پيدا مي‌كنم.
- خوراكي‌ها و بستني‌ها و شكلات‌هاي بيشتري كشف مي‌كنم.
- بيشتر ميوه‌ها و غذاهاي هرگزنخورده را در برنامه‌ام قرار مي‌دهم تا مزه‌هاي تا به امروز هزار بار چشيده.
- از هيجان‌ها و لذت‌هاي جديد در زندگي‌ام استقبال مي‌كنم.
- بيشتر تغيير مي‌كنم و كمتر مقاومت مي‌كنم.
- بيشتر مي‌روم ساحل و واهمه‌اي از سوختن زير آفتاب و شنا در دريا نمي‌كنم.
- بيشتر خريد مي‌كنم.
- كمتر مي‌ترسم.
- بيشتر بار مي‌روم و بيشتر مي‌رقصم.
- شجاع‌تر مي‌شوم و بدون نگراني از بك‌پك سفر رفتن، بيشتر مسافرت مي‌كنم.
- بيشتر پول در مي‌آورم و بيشتر خرج مي‌كنم و كمتر پس‌انداز.

اين بار كه راهي خارج مي‌شوم بيشتر زندگي مي‌كنم.

۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

چاله

روايت متفاوتي از سقوط آدم‌ها و رنج سقوط. روايت دردي مشترك كه دارد فراگير مي‌شود. دردي كه ديگر برنمي‌آشوبدمان و تنها پنهانش مي‌كنيم. درد مشترك خيانت. نمايش، ماجراي سه انسان با سه زندگي متفاوت است كه تاوان يك چيز را پس مي‌دهند: خيانت و گرفتاري در رابطه موازي. سه ضلع مثلث كه اعتراف مي‌كنند. سه قرباني تنها كه تلاش مي‌كنند از چاله نجات يابند و كمتر در تاريكي اين مخمصه فرو روند.
بازي‌ها خوب بود. البته بيشتر كلامي. و توصيه مي‌شود.

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

زمان؛ گورستاني از تكه‌هاي من

وقتي رابطه‌اي طولاني و عميق به جايي رسيد كه به جاي بردن‌ات به دوردست‌ها و بالاها، در جا نگه‌ات مي‌دارد و دنيايت را روز به روز كوچك‌تر مي‌كند؛ يعني تاريخ مصرف‌اش به سر آمده است. بايد بروي. امروز نروي، فردا مي‌روي. در اين رفتن، جدا شدن و رفتن قسمت سخت‌ِ قصه نيست كه جدا ماندن و ادامه دادن و برنگشتن و به عقب نگاه نكردن است كه ويران‌ات مي‌كند. حالا قسمت دردناك‌ترِ ماجرا آن‌جاست كه وقتِ ويراني و درد، آن كسي كه هميشه دواي دردهايت بود و مرهم زخم‌هايت، حالا خودش شده اصلِ مشكل. كه نبايد باشد. كه بودن‌اش خودِ درد است تا مرهم.
اين رفتن چيزي‌ست شبيه به بعد از مدت‌ها به خانه بازگشتن. به خانه آن خودِ واقعيِ خودت. بدون حضورِ ديگري. شروعِ فردي ديدن. فردي حس كردن. فردي فكر كردن. فردي زندگي كردن. و خودت را ديدن و با خودت بودن. اما اين رفتن و اين شروعِ رو به جلوي جديد، بدون نگاه به عقب كار ساده‌اي نيست. و كار هركسي هم.

۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

تكست‌بازها

در اين زندگيِ متني، كلمه‌ها ديگر فقط كلمه نيستند. عالمي هستند. ظريف بايد گزيده شوند. و ويرگول‌ها. و نقطه‌ها. و دونقطه پرانتزها. فاصله زياد است از "بد نيستم" تا "خوب هستم" كه كوتاه مي‌شود با يك "دونقطه ستاره".

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

دامِ فراموشي

پنج‌شنبه-روزي بود كه براي جابجاييِ بليط تماس گرفتم. روز دوشنبه را براي برگشتن انتخاب كرده بودم و تمام جزئياتِ سه روز باربستن راهزاربار مرور كرده بودم. كمي كمتر از هزار بار شايد. بعد از يك ساعت تلفن وصل شد. من كلن يك گوش بودم كه تلاش مي‌كرد خوب بشنود، خوب توضيح دهد و بليط را بگيرد و برگردد ايران تا همه چيز تمام شود. اولين جاي خالي براي سه هفته بعد بود. خشك‌زده و بر جا مانده همه فعاليت‌هاي لازم براي جابجايي بليط و پرداخت و... را انجام دادم كه نزديكترين روز، دورترين روز هم بود. اين سه هفته را كشان‌كشان گذراندم. همين يك رنج، يك از هزارشان بود. گفتم‌اش كه مشتي باشد از خرمنِ جان به لبي و به تنگ آمدنم در يك ماهِ آخر زندگي در استراليا.
آهنگ ورزش‌مان را عوض كرده بود و آهنگ جديدي را انتخاب كرده بود. آهنگ كه شروع شد، با مربي يك‌گام مي‌رفتم و مي‌آمدم. ناگهان پرت شدم وسطِ كلاس بادي‌اتك‌ام در استراليا. دست‌ها و پاهايم گيج بودند بين حركاتي كه با آهنگ از كلاس بادي‌اتك‌ام به ياد داشتند و حركات جديدي كه مربي مي‌رفت. دلم كلاس بادي‌اتك را خواست.
هوا كه وحشتناك آلوده شد، سردردهاي دائمي هم شروع شد. كارم كه تمام شد راهي لواسان شديم. هوا خيلي بهتر بود. نفس كه مي‌كشيدم انگار گلويم زنگار گرفته بود و هواي تميزتر تلاش مي‌كرد راهي باز كند. ياد هواي ابسلوت تميزِ استراليا افتادم.
از اين ياديارها چند روزي‌ست كه كم نيست. زمان گذشته و رنج عميقم كمرنگ شده است و فراموشي دام‌اش را برايم پهن كرده است: "نكند اين بار آنقدرها سخت نباشد" و يا "خوبي هم داشت ها". همان دامي كه گاهي به سراغم مي‌آيد و موبايلم را دست مي‌گيرد و به اويس اس مي‌زند. دامي كه فراموش كردنِ بي‌رحمي‌هايش، برايم پهن مي‌كند.

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

ظرف‌ها را من مي‌شويم

دارم ظرف‌ها را مي‌شويم. كسي خانه نيست. سكوتِ شب در خانه دل‌نشين است و من فكري‌ام. فكرِ رفته‌ها و نيامده‌ها. يكي يكي، سرِ صبر ظرف‌ها را كف‌ مي‌زنم. بدونِ دستكش. عجله‌اي ندارم. كاري هم.
دارد ظرف‌ها را مي‌شويد و با آهنگ مي‌خواند. كج‌سليقه است. آهنگ‌هايي كه دوست دارد، تار و پودِ اعصابم را تشريح مي‌كند.  در همه‌شان جيغ مي‌زنند.  با آهنگ فرياد مي‌زند: "ديدي داري داري داري، ديدي داري داري داري، بام بام بااام...".
ماشين لباسشويي كنار ظرفشويي است. تا پايم به آشپزخانه مي‌رسد؛ مي‌پرم روي‌اش. جاي هميشگي‌ام. با هم حرف مي‌زنيم. دارد ظرف‌ها را مي‌شويد. اينجا حواسم جمع‌تر است. مسلط‌‌‌ ترم. وسط حرف، انگار كه اولين بار است مچم را گرفته‌؛ اخم مي‌كند و سر تكان مي‌دهد يعني كه: "بپر پايين! داغون‌اش كردي!"
دارد ظرف‌ها را آبكشي مي‌كند. تا آرنج مي‌روم توي سينك كه دستم را آب بزنم. نگاه معني‌داري مي‌كند يعني كه: "اگر من براي دست شستن آمده بودم سرِ سينك، هزار بار كشته بودي‌ام!" من را نكشت.
دارم ظرف‌ها را آبكشي مي‌كنم. كف‌ها يكي‌يكي با قطره‌هاي آب همراه مي‌شوند و راهي خروجيِ سينك. صداي قيژ قيژِ تميزي ظرف‌ها زير دستم شنيده مي‌شود. ديگر خانه ساكت نيست. دارم بدون آهنگ فرياد مي‌زنم: "ديدي داري داري داري، ديدي داري داري داري، بام بام بااام...".

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

دوستاني بهتر از آب روان


خسته، نفس‌زنان و گرسنه رسيديم به پناهگاه شيرپلا. ولو شديم و آماده از عزا درآوردن شكم‌هاي خالي. جشن تولد هم قرار بود باشد. ميز را چيديم. شمع‌ها را روشن كرديم. شمارش معكوس شروع شد. دوستانم مي‌شمردند و من آماده مي‌شدم كه فوت كنم. وقتي واردِ سي سالگي مي‌شوي، به اندازه كافي وقت داري خودت را آماده كني. شماره‌هاي آخر كه نفسم را براي فوت كردن جمع كردم؛ همه كوهنوردهاي پناهگاه هم با ما مي‌شمردند. يك پناهگاه منتظر متولد شدنم بودند. با تمام نفس فوت كردم. همه دست زدند. همه تولد مبارك خواندند. همه كيك خورديم. همه شاد بوديم.
يادِ تولد سوت و كور پارسال افتادم كه در استراليا تنها بودم. و اينكه نزديك‌ترين آدم زندگي‌ام هم تلاش چنداني براي شاد كردنِ من نداشت.
در اين يك سالِ پرماجرا، هرچه گذشت، خوب يا بد؛ خوشبخت‌تر شدم.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

سبزينه آن گياه عجيب

صدايت خوب است. از آن صداها كه زنگ‌اش در گوشِ آدم مي‌ماند. گوشي كه زنگ مي‌خورد خودم را مي‌رسانم به جايي از صدا خالي‌تر. گوش ديگر را با انگشت مي‌گيرم. كه بهتر بشنوم. بالا و پايين‌اش را. زير و بم‌اش را. حرف را كِش مي‌دهم. چرت پرت مي‌گويم. مي‌خندم. آسمان را با دقت به ريسمان مي‌بافم. كه بيشتر بشنوم. كمتر كلمات و بيشتر صدا. آخر صدايت خوب است.

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

هيجانِ جديد

اي كساني كه ايمان آورديد و حتي اي كساني كه ايمان نياورديد؛ ايمان‌تان را كاري ندارم اما اگر مي‌خواهيد دوربين موبايل‌تان را از انزوا در بياوريد، ديده‌هاتان را به اشتراك بگذاريد و با هيجانِ بيشتري ببينيد و ديده شويد؛ اينستاگرام را حتمن دريابيد!

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

فرمان صد و فلان 2

موقعِ تايپِ فارسي، سرِ همان دو-سه حرفِ اول سرتان را بالا بياوريد و نيم‌نگاهي به مانيتور بيندازيد تا مجبور به بازنويسيِ يك قطار از كلماتِ انگليسي بي‌ربط و بي‌معني نشويد.

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

...

برایم نامه‌های طولانی بنویس
بنویس شیر آب هنوز چکه می‌کند یا نه؟
بنویس فنجان لب‌پر شده را دور انداختی
بنویس فیلم سیریانا را دیدی
سطل آشغال آبی خریدی
بنویس از پنجره که به بیرون نگاه می‌کنی
هنوز خط‌های عابر پیاده سرجایشان هستند
برایم نامه‌های طولانی بنویس
بنویس درختی را که شاخه‌هایش در باد شکسته بود
شبانه بریدند
بنویس همسایه بداخلاقت ‌ برایت یک سبد نارنگی آورده است
بنویس سر کوچه‌تان یک مغازه میوه‌فروشی باز شده که می‌گذ‌ارد میوه‌ها را سوا کنی
بنویس مجسمه ارسطو از روی تلویزیون افتاد و شکست
برایم نامه‌های طولانی بنویس
بنویس که حالا نامه را از توی پارک کنار خانه ادامه می‌دهی
نشان به آن نشان که رنگ خودکارت قرمزتر شده
بنویس جوراب‌های نارنجی‌ات را پشت یخچال پیدا کردی
بنویس یک کلاغ زل زده به تو انگار تو را جایی دیده
برایم نامه‌های طولانی بنویس
بنویس باطری ساعت ته کشیده
و ساعت روی دوازده و بیست دقیقه خشکش زده
بنویس خیارشورهایی که با هم خریدیم تمام شدند
بنویس یک لاک سربی خریدی شبیه همان که قبلا داشتی
بنویس پالتو قهوه‌ایم را فراموش کرده‌ای از خشکشویی بگیری
برایم نامه‌های طولانی بنویس
بنویس دقت کرده‌ای این آهنگ تازه ابی چقدرمزخرف است؟
بنویس الان یک نفر از اینجا رد شدکه شبیه بچگی‌های تو بود
برایم نامه‌های طولانی بنویس
و آخرش مثل همیشه سمت راست امضا چیزی بنویس
شبیه این مثلاً که:
Time passes
 I meet you
And my heart is afraid
You told me
That's life
به همین بیهودگی

«معصومه ناصری»

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

TAXIs


پ.ن: با ذوق گفت كه شماره‌اش هم با شماره ماشين‌ خودش يكي‌ست. نگاه كردم. با ماژيك شماره ماشين‌اش را روي جاي پلاك نوشته بود.

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

در هواي وطنم 3

ديگر همه عالم و آدم مي‌دانند كه من از شورِ ايران بودن سرشارم و با هر لحظه‌اي كه خوش مي‌گذرانم در حال معاشقه هستم كه "اصن من واسه همين، اين، برگشته‌ام!"
كنار همه اين بيشتر ديدن‌ها، تفاوت‌ها هم بهتر به چشم مي‌آيند. يكي از آشكارترين‌ها اين است كه در ايران اينترنت زود تمام مي‌شود. يعني انگار وقتي ايران هستي ديگر اينترنت شبكه گستردة جهاني نيست و همه ديدني‌هاي هرروزه زود تمام مي‌شود و به تَهش مي‌رسي. چيزي كه در استراليا هرگز رخ نمي‌داد؛ از بس كه با آن سرعت رويايي از اين سايت به آن سايت و از اين ويدئو به آن ويدئو پرواز مي‌كردي و ديدني‌ها و خواندني‌ها و شنيدني‌ها تمامي نداشت.
اينترنت در ايران، با اين سرعت و سطح دسترسي، تَه دارد. البته چندان هم بد نيست.