۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

ظاهري كه ما مي‌سازيم

ديروز روزبه عكس‌هاي جمعه را گذاشته بود توي فيسبوك. تگم كرده بود. زير و روي‌شان كردم. يكي كه چاق‌ ديده مي‌شدم. يكي هم كه خنده‌ام كج و كوله بود. عكس آخر خوب بود. داشتم از صخره پايين مي‌آمدم. در اولين تجربه قيافه حرفه‌اي‌ها را داشتم. و خنده‌ام.
عكس پروفايل فيسبوك را عوض كردم و شدم دريا، دختر صخره‌نورد خندان.


همان ديروز سالگرد نامزدي‌مان بود. پيماني كه عمرش به يك‌سال نرسيد.

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

در هواي وطنم

ايران‌ام.
بعد از سفري با پياده‌روي طولاني و استراحتي درخور، فرصتي دست داد تا بنويسم كه شادم. از اينكه ايران‌ام. از روزهاي سپري‌شده. نه اينكه هرچه مرادست در جهان دارم؛ كه هرچه هست، خواسته و ناخواسته، روزگارِ بدي نيست. اگرچه سخت.

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

باز هواي وطنم 3

هم‌اتاقی جدیدم در دانشگاه وقت رفتن تازگی یاد گرفته به جای "بای" بگوید "خداحافظ". وقتی می‌گوید "خداحافظ" و دستی تکان می‌دهد و می‌رود روحم تازه می‌شود! اصلا آدم در غربت با شنیدن فحشِ فارسی هم روحش تازه می‌شود!

۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

...

آخر يك روز قبل از پريودم خودم رو مي‌كشم!

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

براي مرضيه

خبر را (خبر يعني چيزي اتفاق بيفتد و بعد هم به اطلاع رسانده شود. نمي‌دانم براي چيزي كه اتفاق نيفتاده و واقعيت ندارد و به اطلاع رسانده مي‌شود هم مي‌شود گفت خبر يا نه) كه خواندم يخ كردم. چه داستانِ دمِ دستي‌اي. چه حرف‌هايي. چه پيچ و خمي. چه سناريوي نخ‌نمايي.
نمي‌شناختيم هم را. من مي‌شناختم‌اش. از نوشته‌هايش. وبلاگش. نت‌هاي گودرش. كامنت‌ها و كل‌كل‌هايش. در اولين لحظه به ياد آن پستِ وبلاگش درباره كامواهاي رنگي ميدانِ حسن آباد افتادم. زندگي‌اي كه در آن حرف‌هاي ساده جاري بود و كلمات و جزئياتي كه با هوشمندي كنار هم چيده شده بودند تا منِ خواننده بفهمم چقدر مي‌شود با چيزهاي ساده دمِ دستي شاد شد. زندگي كرد. لذت برد. رنگ‌ها را ديد. كنارِ هم چيد و خلق كرد.
بعد ذهنم جمله آخرِ خبر را به ياد آورد. گزارشي كه به زودي از رسانه ملي پخش خواهد شد. گزارشي از يك سناريوي شاخ‌دارِ جديد. ذهنم رفت به انفرادي. ديوارهاي نمورِ سردِ يك سلولِ كوچك. توهين‌ها و تحقيرها و تهديدهاي بازجويي. دنياي خاكستري. آن مرضيه كلاف‌هاي رنگي را در انفرادي ديدم. در بازجويي. جلوي دوربين براي اعتراف تلويزيوني به گناهِ ناكرده و ابرازِ ندامت.
اين خيال‌ها و فكرها از ذهنم بيرون نمي‌رود اما كسي مدام در دلم مي‌گويد اين روزها هم مي‌گذرد. مي‌گويد اين روزها كه گذشت و اين آب‌ها از آسياب افتاد و اين سناريو هم به آخر رسيد؛ آزاد مي‌شود. مي‌آيد و باز مي‌رود حسن‌آباد. با ذوق كلي كامواهاي رنگ رنگي جديد مي‌خرد. تركيب‌هاي جادويي كشف مي‌كند و باز مي‌بافد. روزهاي جديد را مي‌بافد. مي‌بافد تا همه اين روزهاي خاكستري بشود صفحه تاريخ و روزهاي نوي رنگي بيايد. او هم بشود باز دخترِ شادِ كامواهاي رنگي.

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

...

اجراي "شهرِ قصه" در سالِ 1988 در كانادا را مي‌ديدم. سالي كه مدرسه رفتم. سالن پر بود. شايد هيچ‌كدام‌شان به ذهن‌شان هم نمي‌رسيد بيست و چند سالِ بعد كسي حسرتِ جاي آن‌ها بودن را بخورد. آن‌ها كه دارند شاهكارِ نه تنها زمانِ خودشان كه شاهكاري حتي تا بيست سالِ بعد از خودشان را روي صحنه مي‌بينند. زنده.
هرچه به دستم رسيد را ببينم و بشنوم كه شايد شاهكاري از آب درآيد و بيست سالِ بعد حسرتِ كساني بشود.

از سوریه...

فقط وسطِ حرف‌ها و زندگی روزمره‌مان، کمی سرمان را بچرخانیم و ببینیم در یک‌قدمیِ زندگیِ عادی و در جریانِ ما دارد چه به روزِ یک ملت می‌آید.
روزهای جنبش مدام به دنبالِ واکنشِ بقیه کشورها و ملت‌ها بودیم که ببینیم صدای ما شنیده می‌شود یا نه. نویسنده‌ای با جمله‌ای در مصاحبه‌اش یادی از ما می‌کرد یا خواننده‌ای در کنسرت‌اش مچ‌بندِ سبز می‌بست، هزار بار بازنشرش می‌کردیم که روحیه بگیریم. که بیشماریم و دیده و شنیده می‌شویم.
حالا امروز کمی، فقط کمی صدای سوریه را هم بشنویم و اگر شد هم‌صدا شویم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

باز هواي وطنم 2

چهار روز يك‌بند باران باريد. نه از آن باران‌هاي خودمان. بارانِ وحشي. همين‌قدر بگويم كه يك ساعت بعد از باران همه خيابان‌‌ها خشكِ خشك بود و انگار نه انگار كه چهار شبانه‌روز زير دوش بوديم.
نه كمي آب كه از جوي‌ها بزند بيرون و خيابان را آب بردارد و همه جا را پر كند از كثافت. نه گودالِ آبي كه راه مي‌روي با پا بروي تويش و لباس‌هاي‌ات به گند كشيده شود. نه چاله‌هاي آبي در خيابان‌ها كه ماشين‌ها گاز بدهند و همه‌اش را روانه هيكل‌ات كنند.
آخر اين چه زندگي كسل‌كننده بي‌هيجانِ همه چيز مثبتي‌ست كه اين خارجي‌ها دارند؟؟!!

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

زندگيِ مسالمت‌آميز

ايران كه بودم تابستان كه مي‌شد و احتمالِ ورود سوسك‌ها به خانه بيشتر مي‌شد؛ تمام خانه را با مواد مختلف اعم از پماد و پودر و معجون‌هاي سمي و... سم‌پاشي مي‌كردم و يك نسل‌كشي و پاكسازي اساسي. ديگر تا آخر تابستان ديگر خبري ازشان نبود و نتيجه‌اش مي‌شد آرامش از عدم وجود هرگونه جانور موذي.
حالا آمده‌ام استراليا. كشوري كه خانه‌هاي‌اش به داشتن سوسك و مورچه بسنده نمي‌كنند و چه ها كه نديده‌ام مي‌توانند در خانه باشند و با آدميزاد زندگي كنند. شايد بهتر است بگويم آدميزاد با آن‌ها زندگي كند.
خانه‌هاي اينجا از چوب بيشتر و كمتر از آجر ساخته شده‌اند. خانه‌هاي چوبي (مثل خانه من) سطح‌شان از زمين بالاتر است و به گونه‌اي خانه روي چند پايه بالاتر از سطحِ زمين قرار دارد. در فضاي زيرِ خانه‌ام يك مارمولك زندگي مي‌كند كه حداقل پنج برابرِ نوعِ وطني‌اش قد و بالا دارد. سوسك و عنكبوت و مورچه و پشه هم كه نباشند روز شب نمي‌شود. همه جا هستند.
در حياط‌ خانه دو خفاش زندگي مي‌كنند كه شب‌ها با سر و صداي‌شان خانه را روي سرشان مي‌گذارند. روي يكي از درخت‌ها هم يك جغد زندگي مي‌كند. شبها صداي بال زدن‌هايش را مي‌شنوم.
خيابان‌ها پر است از مرغ مينا و شانه به سر! غروب هم آسمان پر مي‌شود از طوطي‌هاي سفيد!
مارمولكي با زبانِ آبي كه در حياط زندگي مي‌كند.
جانوري كه نمي‌دانم چيست در دستشوييِ دانشگاه. بيشتر شبيه يك تكه چوب متحرك تا جانوري كه در زندگي‌ام ديده باشم. بزرگي‌اش در مقايسه با زنبوري كه كنارش است قابل تشخيص است.
حالا همه اينها دست به دستِ هم داده‌اند تا من را به زور با طبيعت سازگارتر كنند و من هم با تمامِ وجود در حالِ پاكسازي كه تنها در بيرون از خانه براي‌شان ذوق كنم و پاي يكي‌شان هم به داخلِ خانه‌ام باز نشود.
آمده‌اند وسطِ جنگل كشور ساخته‌اند.

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

Worry doll

خانه‌ جديد بود و بايد همه جا را رفت و روب مي‌كردم. جارو و پارو كه تمام شد؛ رفتم سراغ تختخواب و ملحفه‌ها. تميز مي‌كردم و هرچه از قبل مانده بود را با جديدها عوض مي‌كردم. كيسه‌شان زير تشكِ تخت بود. فكر كردم شايد كيسه زيوري، زينتي، چيزي، باشد. فكرم رفت به خيالبافي كه چه مي‌شود اگر در شهري كوچك و ساحلي، در نيمكره جنوبي، كيسه‌اي از الماس زير تشك قايم كرده باشند و بعد هم دنيا چرخيده باشد و چرخيده باشد و آخر قرار شده باشد من را ثروتمند كند. ترسِ اينكه شايد در اين كشورِ پر از جك و جانور حيواني، چيزي درونش باشد، خيالاتم را دود كرد و منصرفم كرد از باز كردن‌اش. مي‌خواستم بيندازم‌اش دور كه نكند آن حيوانِ فرضي نيشي بزندم و در غربت بميرم.
اويس، بازش كرد. اين عروسك‌ها و اين نوشته داخل كيسه بود. "آدمك‌هاي نگراني". عروسك‌هاي رنگي كوچكي كه نگراني‌هايت را قبل از خواب مي‌شنوند و شبانه، همه را با خود مي‌برند.
شب‌هايي گويا سري نگران بر اين بالين بوده و اين آدمك‌ها بودند تا نگراني‌هايش را بشنوند و ببرند. حالا هم انگار آمده‌اند براي ما. قرار است نگراني‌هاي‌ ما را هم بشنوند و ببرند.

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

باز هوای وطنم

از رنج‌های درس خواندن در خارج همین بس که درست وسط تعطیلات کریسمس،‌‌‌ ایمیلی از سوپروایزرت دریافت کنی که جلسه‌ای بگذاریم،‌ گفتی بزنیم ببینیم چه کرده‌ای،‌ چه به‌دست آورده‌ای،‌ چه مشکلاتی داری و برنامه‌ات چیست.
جلسه آخرمان روز قبل از شروع تعطیلات بود!
وقتی برای جلسه رفتم دانشگاه،‌ همه جا تعطیل بود. درها قفل بود و همه چراغ‌ها خاموش بود جز اتاق خودش! زنکه!

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

...

تنهایی
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!

(رضا کاظمی)

۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

در فقدان گودر

شده مثل قديما،‌ لينك به لينك از اين وبلاگ به اون وبلاگ مي‌رم.

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

...

حتی با اینکه ساعت‌ها و فرسنگ‌ها از ایران دورم و دیگر حسابِ تقویم شمسی هم از دستم در رفته است چه برسد به قمری؛ اما از روزها پیش از ذهنم بیرون نمی‌رود که امروز عاشوراست. دو سالی است که این روز برایم اهمیت دیگری دارد. چون عاشورایی را خود به چشم دیده‌ام و ارزش و بزرگیِ تنها و دستِ خالی بودنِ حسین (ع) در برابر یک قدرت مطلقه؛ اما پاپس نکشیدن‌اش و مبارزه کردن‌اش را به خوبی می‌دانم. از عاشورای 88.
برایش که ظلم‌ستیز بود و حاضر به زندگی با ذلت نشد احترام قائلم و برای دیگر مبارزانِ آزاده.

۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه

دنيا رو آب ببره، ما رو خواب مي‌بره!

هفت ساعت و نيم كم نيست. صبح‌ها كه بيدار مي‌شوم همه خوابند. همه، يعني همه كس و كارم. هنوز اين‌جا آن‌چنان كس و كاري ندارم آخر. روز را كه بگذرانم به كار و درس، كم‌كم سر و كله‌شان پيدا مي‌شود. زنگ مي‌زنند. آن‌لاين مي‌شوند. پيغامي. پسغامي. شب هم كه تازه وقتي دست مي‌دهد، ديگر بايد بخوابم. فرصتِ چندان زيادي نيست. كمي اول صبحِ ما و آخرِ شبِ آن‌ها و آخرِ شبِ ما و عصرِ آن‌ها.
حالا اين را نمي‌خواستم بگويم. اينجا كه كلا خورشيدش زودتر از هر جاي ديگر سر مي‌زند و زودتر از هر جاي ديگر هم غروب مي‌كند؛ وقتي خوابم دنيا در تكاپوست و ايران هم كه خبرساز. صبح‌ها كه بيدار مي‌شوم و سايت‌ها را چك مي‌كنم كوهي از خبر هوار مي‌شود روي سرم؛ كه همه‌اش وقتي خواب بودم اتفاق افتاده. مثل كسي كه خواب بود و بيدار شد و ديد خانه‌اش را دزد زده و هيچ نفهميده.
به قول يكي از دوستان يك حسنِ خوبي دارد و يك حسنِ بدي. بدي‌اش آن‌كه، نيستم. خوبي‌اش هم، همان. نيستم كه در جريان باشم به قولي آن‌لاين و وقتي مي‌رسم كه آب‌ها از آسياب افتاده. نيستم كه حرص بخورم و وقتي مي‌رسم كه همه خبرها شسته، رفته شده و نتيجه‌اش را مي‌خوانم.
در كل تجربه جالبي‌ست صبح قبل از بيدار شدن، در رختخواب، چك كردن صفحه پلاس!