۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

...

در طول يك ساعت، كارهاي زيادي مي‌توان كرد. شصت دقيقه... وقتي بين هشت تا ده ثانيه مي‌توان عاشق شد، وقتي در يك چشم به هم زدن، يك گلوله مي‌تواند قلبي را كه چهل سال كار مي‌كرده است از كار بيندازد، شصت دقيقه...

همشهري داستان، خرداد 90، از داستان 17 ژوئيه 1994 بين ساعت ده تا يازده شب

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

رويش ناگزير جوانه

در نقطه‌اي از اين شهر زندگي مي‌كنم كه بافت سنتي و مذهبي‌اش هرگز اجازه رها كردن فريادهاي سبز فروخفته‌مان را نداده است. چند روزي‌ست كه همه ديوارها و ايستگاه‌هاي اتوبوس پر شده از نقاشي. طرح‌هايي از بستني‌‌هاي قيفي‌ سياه و سبز.

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

هاله سحابي

خرداد، تازه از امروز شروع شد.

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

خبريه؟!

جهان سوم جايي‌ست كه هرچه خيابان‌ها از پليس و گشت و ايست بازرسي پرتر باشد؛ بيشتر احساس ترس و عدم امنيت مي‌كني.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

تاكسي شكلاتي*

اين روزها زودتر سر كار مي‌رسم. به جبر. خواب‌آلود با شكمي كه مثل صاحب‌اش در حال غرولند بود، سوار تاكسي شدم. اشاره كرد كه قبل از سوار شدن روي در را بخوانم. خواندم. "با لبخند وارد شويد". لبخند زدم و خواستم سوار شوم كه گفت هركس جلو بنشيند بايد صبحانه بدهد. سر صبح كه دلت بيشتر رختخواب مي‌خواهد تا يك راننده تاكسي پرحرف، در عقب را باز كردم كه تا مقصد چرت بزنم و پرچانگي و مسئوليت صبحانه را وابگذارم به مسافري هشيارتر.

مسافرها كامل شد و راه افتاد. همراه سلام يك ظرف شكلات داد كه دست به دست كنيم. گفت شما مسافر "تاكسي شكلاتي" هستيد. چشمانم را باز كردم و به خوش‌ذوقي‌اش لبخند زدم. سفره‌اي را به همراه يك جفت دستكش به دست خانم مسافري كه جلو نشسته بود داد و گفت كه مسئوليت صبحانه با ايشان است. نان سنگك و پنير تازه. نفري سه لقمه. ماشين مسير خودش را مي‌رفت و ما هم يكي يكي لقمه‌ها را مي‌گرفتيم. از آنهمه انرژي و خوش‌رويي هم به ذوق آمديم و هم تعجب مي‌كرديم. گفت آهنگ درخواستي هم براي‌مان مي‌گذارد، از ساسي‌مانكن تا حداديان. براي‌مان تعريف كرد كه سال‌هاست مشغول تقسيم كردن انرژي‌اش با مسافران‌اش است. تا ساعت 10، بساط صبحانه به راه بود، تا 12، شيريني و آب‌ميوه و تا 1 هم ناهار كه از رستوران سفارش مي‌دهد. گفت خدا مي‌رساند. تكه روزنامه‌هايي كه درباره‌اش گفته بودند را روي شيشه‌ها زده بود.

بساط خوردن كه جمع شد، دفتري داد كه دست به دست كنيم و هرچه مي‌خواهد دل تنگ‌مان بنويسيم. گفت مي‌خواهد در كتاب گينس اسم‌اش بيايد. ركورد بزند كه بيش از دو هزار نفر برايش يادداشت نوشته‌اند. برايش نوشته بودند كه "در اين تهران خاكستري، يا گنج پيدا كرده‌اي و يا ديوانه‌اي. اين‌ روزها گنج كه پيدا نمي‌شود."

شاد بود. خواب از سرم پريد. شادم كرد.

*براي يكي از دوستانم اتفاق افتاد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

نهان گشت آيین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادويی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدان دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز به راز
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن

شعر را كه مي‌خواني انگار براي همين لحظه است. انگار همين امروز بعد از خواندن اخبار و صفر كردن گودرش، لپ‌تاپ را كناري گذاشته و رفته اين شعر را گفته و آمده است. شك ندارم نابغه‌ بوده‌ست. امروز بزرگداشت‌اش است. فردوسي.

...

"كلوخه غم را بايد به آب دهان خيس كرد و به زبان هي چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد. گفتن ندارد."

از داستان کوتاه "انفجار بزرگ"، از زنده یاد هوشنگ گلشیری. در اينجا خودش داستان را برايتان مي‌خواند. بسيار شنيدني. در نكوهشِ فراموش كردنِ ساده، شاد زيستن. به قول خودش "كفران نعمت مي‌كنند اين مردم، نمي‌رقصند."

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

ساعتي به دور از زندگي هرروزه

يا ايها الذين امنوا اوصيكم بمجموعه ورزشي اريكه ايرانيان، شديدا!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

گوگل بابصيرت

Check the Persian meaning of "light headed" in Google Translate.

From Sepideh's FB

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

نذر روغن ريخته

تمام شهر و تلويزيون و راديو و همه چيز، اين چند روز عزادار است. در هر چه بي‌استعداد باشيم در اين يك مورد استعداد شگفت‌انگيزي داريم و مي‌توانيم حتي جام‌جهاني هم برگزار كنيم. اخبار ظهر داشت گريه‌زاري‌هاي اقصي نقاط كشور را نشان مي‌داد كه يعني بله، اين استعداد تنها در تهران متمركز نيست و همه مملكت با هم در عزا و ماتم و گريه نابغه هستيم. در يك شكار لحظه‌ها، پسربچه ده ساله‌اي را نشان داد كه داشت مثل ابر بهار زار مي‌زد و آقاي تلويزيون هم هي كلوزآپ مي‌گرفت كه يعني ما ز گهواره تا گور، اعتقاد و ارادت و بله. رفت سراغ بقيه لحظه‌هاي شكارشده و پسرهاي فشن و دخترهاي آرايش‌كرده عزادار كه گوشه يكي از همين شكارها، باز همان پسربچه بود. گريه مي‌كرد هم‌چنان. پدرش هم كنارش بود و او هم گريه مي‌كرد. پسر، هي اشك مي‌ريخت و دست بابا را مي‌كشيد كه گريه نكند. از گريه‌ پدرش ترسيده بود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

تابستاني كه گذشت

تابستان كه مي‌شد، زندگي به پشت بام منتقل مي‌شد. سفره انداختن و شام خوردن، دور هم نشستن و گپ زدن و توت و هندوانه خوردن، سريال ديدن با چند تا سيمي كه از پنجره داده بوديم بالا، خوابيدن كنار هم و دست و پاهايي كه نصفه شب در هم گره مي‌خورد. رختخواب‌ها كه پهن مي‌شد و بادي مي‌خورد، ديگر خود بهشت بود غلت زدن روي تشك‌هاي خنك و يا دم صبح‌ها كه هوا خنك‌تر و يا حتي سردتر مي‌شد، مچاله شدن زير پتوي گرم. همسايه‌ها هم بودند. سر كه مي‌چرخاندي زندگي‌هايي را كه به راه بود روي بقيه پشت‌بام‌ها مي‌ديدي. هرچند، شب‌هايي هم بود كه باران مي‌زد و پتو و تشك به دست و كول، مي‌دويديم داخل و خواب‌مان تكه پاره مي‌شد (صداي جيغ و داد همه پشت‌بام‌هاي اطراف بلند بود) و يا صبح‌هايي كه آفتاب روي‌مان مي‌افتاد و به بي‌رحمانه‌ترين شكل ممكن بيدارمان مي‌كرد.

انگار رسم بود. يادم نيست از كي ورافتاد اما ديگر ورافتاد.

هوا گرم شده. هنوز كولر به راه نكرده‌ايم. پنجره را باز مي‌گذارم. سراغ تختم كه مي‌روم خنك است. از همان خنك‌هاي تابستاني كه گذشت.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

چنانکه باد به صحرا

مي‌خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا كه دريا به آخر مي‌رسد و آسمان آغاز مي‌شود...
مي‌خواهم با هرآنچه مرا در بر گرفته يكي شوم
حس مي‌كنم و مي‌دانم
دست مي‌سايم و مي‌ترسم
باور دارم و اميدوارم كه هيچ چيز با آن به عناد برنخيزد...

مارگوت بيكل

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

لحظه قابيل

مرددم ميان سوره شيطان و وحي جبراييل
مرددم ميان دست خدا و گلوي اسماعيل
مرددم ميان بوسه و خنجر، ميان آتش و گل
رسيده‌ام به شك قتل و نوازش، به ركعت هابيل
زمين، زمان، كجا، به دور چه مي‌گردد از حدوث قديم؟
چرا جهان هميشه مي‌رسد از نو، به لحظه قابيل؟
كلافه‌ام ميان عشق و خيانت، امانت و كينه
عجب از آن پيمبر و پسران و عروس اين فاميل
مرددم ميان نيل و عصا و نبي و گوساله
ميان كفر قاطعانه فرعون و دين اسراييل
گمان نمي‌كنم كه پرده آخر، براي ما اين است
قيامتي به پا نشسته، به سورِ عزاي اسرافيل
اگر من از ازل براي ابد آمدم، كه مي‌فهمم
چگونه مي‌رسم به آن سوي بودن، به مرگ عزراييل


افشين يدالهي

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

آتروپات

دكمه وسط‌‌ كيسه‌اش رو كه فشار مي‌داديم آب توش يه‌جوري مي‌شد انگار كه داره يخ مي‌زنه اما گرم مي‌شد.

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

صداق

ل*، خواهر يكي از دوستانم كه ساكن فرانسه است، با يك آقاي فرانسوي آشنا مي‌شود. ف*. آشنايي‌شان به ازدواج مي‌رسد و عقد و مهريه. براي ف* توضيح مي‌دهند كه مرد در اسلام پيش از عقد بايد هديه‌اي به زن ببخشد، چيزي باارزش به نشان ميزان مهر و علاقه‌اش. ف* هم گيتارش را به‌عنوان مهر به ل* بخشيد.

به گمانم قرار بود مهريه همان باشد كه ف* فهميد اما قوانين نابرابر كم‌كم آن را ابزاري كرد براي پس گرفتن حقوق از دست‌رفته زن؛ براي رهايي از يك رابطه تمام‌شده، براي حضانت فرزند و براي هزار زخم ديگر. اما شايد بشود بدون مهريه، با حق طلاق زن و تقسيم مساوي اموال به‌دست آمده بعد از ازدواج، راه ميانبري براي جبران اجحاف قوانين يافت و مهريه باز همان شود كه قرار بود. شايد.

*اسامي را به خواست دوستم مختصر كردم.

پ.ن: اويس مفصل‌تر به اين موضوع پرداخته.