۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

مادری

http://www.irupload.ir/images/7jajyidoverojk06q5f.jpg

هر روز چک‌شون می‌کنم ببینم چقدر قد کشیدن. یه جای معرکه براشون پیدا کردم که هر روز کلی آفتاب بخورن. وسطی خیلی نازک نارنجیه. یه روز آفتاب نخورد یه برگ‌اش افتاد. کسی می‌دونه اون اولی سمت راست اسم‌اش چیه؟! گیس‌های قرمزش رو دورش افشون کرده بود، خوشم اومد، خریدمش.

ای درین خوابگه بی‌خبران! بی‌خبر خفته چو کوران و کران!

ساعت 8:30 جلسه داشتيم. از اون جلسه مهم‌ها. ساعت همينطور داشت واسه خودش زنگ مي‌زد. چشم‌ام رو كه باز كردم ساعت يه ربع به هشت بود و از شواهد و قراين پيدا بود كه خواب موندم. شيلنگ تخته آماده شدم و زنگ زدم آژانس بياد منو ببره. خيلي ترافيك بود. تو دلم هي حرص خوردم كه باز هم دير شد. دم در ورودي كه خواستم ساعت بزنم ساعت 7:31 بود. ديشب ساعت‌ها رو كشيدن عقب. نقشه كشيده بودم اين يه ساعت اضافه رو بخوابم. الان ساعت يه ربع به هشتِ و از بيكاري نشستم اينجا و دارم آب رو مي‌ريزم اونجام كه سوخته.

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

...

ای روشنی صبح به مشرق برگرد...

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

...


http://www.irupload.ir/images/8fvayop25jbh9w45x45o.jpg

وسط پياده‌رو تقاطع خيابون‌هاي آپادانا و مهناز

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

So Far, So Close

در حال گودرگردي بودم. يكي از پست‌ها، تصاوير تعدادي از اهداكنندگان اعضا رو نشون مي‌داد كه سايت اهدا عضو منتشر كرده بود. روي آدم‌ها دقيق شدم. روي چشم‌هاشون، نگاهاشون. تو رديف يكي مونده به آخر، يه چهره آشنا بود. يهو منو از پشت لپ‌تاپ كند و برد گذاشت وسط كلاس‌هاي دانشكده نساجي. استاد زبان فني مهندسي‌مون بود. آقاي ملكي. ترم يك دانشگاه. شنبه‌ها و دوشنبه‌ها. از بس حس درس خوندن نبود و تمرين‌هاش رو حل نمي‌كردم، زياد دل خوشي از كلاس‌هاش نداشتم و هي مي‌پيچوندم. اما خب خودش آدم خوبي بود. همه تلاش‌اش رو مي‌كرد كه از ما يه مشت آدم با پشتكار و پرتلاش و ساعي در بياره تا دنيا رو ديگرگون كنيم.
اينجا كه عكس‌اش رو ديدم يهو به نظرم اومد اون روزها چقدر دورن و چقدر اتفاق از اون‌ نقطه تا حالا افتاده و اونو از پاي اون تخته سياه آورده گذاشته تو اين عكس و بعد هم سر راه من سبز شده تا آخر قصه‌اش رو بدونم. چقدر هم انگار نزديك‌اند از بس كه تصاوير و حس اون روزها هنوز تازه و زنده‌ست.
خدا رحمتش كنه.

http://www.irupload.ir/images/9u3uwvr7b6rcpdaw6q1.jpg

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

يعني همــــــــــــــــــــــه جا عكس رخ يار توان ديد

سوار که شدم، بی مقدمه گفت: "خانم کیفت رو اونطوری انداختی رو شونه ات می زنن ها! از اونجا که خبرنگارم و از این اتفاقا زیاد دیدم، می گم"... منم با این حرف که وقتی دزد بخواد بدزده چه اینجوری بندازی چه اونجوری، می دزده، حرف رو کوتاه کردم.
"چقدر چهره جالبی دارید، خیلی تو خودش حرف داره، استرس دارید؟"... "خیلی ها اعتقاد ندارن اما وجود داره! مثلا من خیلی چیزها رو تو صورت شما می بینم. من همه آینده رو می تونم تو کف دست و تو صورت شما ببینیم"...
من همچنان گوش می دادم و گاهی افاضاتی هم می کردم که کیه که استرس نداشته باشه و هرکس عقیده ای داره و...
"البته اگه راجع به آدم و همسر آینده ات بخوای بدونی من می تونم همه چیز رو بهت بگم. می تونم عکس اش رو تو کف پات ببینم و بهت بگم چه شکلیه"...
مونده بودم چجوری جلوی خنده ام رو بگیرم از تصور کف بینی اونهم از نوع پا... کم کم دوزاری ام افتاد که سر دراز این قصه قراره به کجا برسه و از یه دختر کنجکاو در زمینه فالگیری به یه خانم روشنفکر تبدیل شدم که هیچ اعتقادی به این حرفها نداره و مسیر رو کوتاه کردم و پیاده شدم.

باید اعتراف کنم که از وقتی اومدم خونه چند باری یواشکی خط و شکلهای کف پام رو بررسی کردم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

حالا هی بتازون

... مَشَی بوچان خدا حَقّ بُزِ بی شاخ را به بُزِ شاخدار وا نمی گذارد. درست است که او آدمی دُمبک دریده و دهن قیچی است، اما خدایی هم هست که آن بالا نشسته و دارد ما را نگاه می کند. در آن دنیا چنان بیخ خِرش را بچسبند که خودش حَظّ کند. نامه اعمالش را چه جواب می دهد؟! بگذار بخورد و کُلُفت بشود. همه چیز از باریکی پاره می شود، ظلم از کُلُفتی...

سالهای ابری- علی اشرف درویشیان

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

...

http://www.irupload.ir/images/elqx836s9r2zttk5ifyl.jpg
از خدامون بود که بذارن ما هم گوجه له کنیم. گوجه ها رو که تو ظرف پیدا می کردیم به سمت هم فشار می دادیم و ریخت و هیکل هم رو با آب گوجه نشونه می گرفتیم. خودمون و لباسامون و خونه و زندگی و محل پر می شد از بوی گوجه لهیده و نمک و رب.

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

چه نشستیم که رقابتی به پا شده بین ملت غیور

دوست پزشکم که در روستایی حوالی قزوین مشغول طرحشه، تعریف می کرد:
تعداد زنان باردار روستا که مدتها بین 60-70 ثابت بوده طی دو ماه گذشته به 98 رسیده. اونهم نه بارداری اول، که بارداری سوم و چهارم. گویا یه خانومی که چند سال پیش طی طرح کنترل جمعیت سیستم اش رو آف کرده بوده، چند روز پیش اومده درمونگاه دعوا که همه اش تقصیر شماست این یه تومن از دست مون رفته...

اینه، واقعیت مملکتی که داریم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

دست اندرکاران برنامه سحر دیشب:

مجری برنامه: فر.زاد جمشید.ی
مهمان تلفنی برنامه: حجه‌الاسلام نقو.یا.ن
مداح برنامه: سعید حد.اد.یان

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

خاطرات شیرین

یه زمانی، افطار ساعت 5 بود...

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

...

تو كيفم طبق معمول پر از خوراكي بود، كلوچه محلي، خرما، لواشك و... . بوهاشون با هم قاطي شده بود و يه بوي جديد تو كيفم درست شده بود. بوي حنا. يه بوي قديمي از حنا، يه بوي دور. بوي كاسه مسي مامان‌بزرگم كه حنا رو توش خيس مي‌كرد، بوي دستاش، بوي موهاش، بوي اتاقش. بوي جشن‌هاي حنابندون كه شب قبل از عروسي به راه مي‌كردن و عروس ظرف حنا رو دور مي‌چرخوند و كف دست‌ها حنا مي‌ذاشت و ما هم واسه يه نقطه حنا كه كف دست‌مون بذاره خودمون رو مي‌كشتيم. بوي اسفند و حنا قاطي مي‌شد و همه خونه رو پر مي‌كرد. بوي اون روزهايي كه مامانم به زور قبل حموم واسه تقويت موهامون حنا مي‌ذاشت رو سرمون و ما هم از ترس اينكه موهامون قرمز نشه عجز و لابه مي‌كرديم كه زودتر بپريم زير دوش. زير دوش كه مي‌رفتيم حموم از بوش پر مي‌شد و تيكه‌تيكه‌هاش با آب از رو سرمون روون مي‌شد رو زمين.
هي سرم رو مي‌كنم تو كيفم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

همين

هنوز نيم ساعت مونده بود به افطار كه رسيديم دم اوين. چند نفري اونجا بودن اما زياد نبودن. شايد 20 نفر. بيشتر خانوم‌هايي كه گويا با هم آشنا بودن و معلوم بود زياد هم رو ملاقات مي‌كنن. «مردم» نبودن. تا دم افطار يه چند نفري بهمون اضافه شدن. خرما و نون پنيري خورديم و كمي عكاسي و بعد هم هر كي رفت سي زندگي خودش. همين.
همه‌اش با خودم مي‌گم من اون كاري رو كردم كه از دستم بر ميومد...

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

شرمندگان آزاد*

صبحانه نون تازه با پنیر و گردو خوردم. رفتم شنا و بعد از اومدن، کیک و آب سیب خوردم. ناهار طاس کباب بود که با ماست و نون خوردم. چای بعد از غذا رو با خرما خوردم و حالا هم بعد از خواب بعد از ظهر یه ظرف میوه شامل آلو و انگور و هلو کنارم گذاشتم و در حال گاز زدن یه هلوی درشت، اومدم سراغ گودربازی...
17 نفر در زندان، 12 روزه که هیچی نخوردن تا به 5 خواسته و حق طبیعی خودشون برسن. 12 روز در گرسنگی و گرما و زندان... گویا تا تحقق خواسته هاشون هم قصد کوتاه اومدن ندارن. خانواده هاشون هم برای همراهی باهاشون و رسوندن صداشون به گوش دیگران، به اونها ملحق شدن. قراره هر کی می خواد و می تونه، بهشون ملحق شه و فردا رو روزه بگیره...
احساس می کنم دیگه هیچ طعمی رو حس نمی کنم. خجالت می کشم که اینجا زیر باد کولر نشسته ام. خجالت می کشم از این ظرف میوه کنار دستم. خجالت می کشم از اونهمه ظرف کثیف داخل سینک که بقایای خوردن هامه. وجدان درد دارم که به سادگی می شد زندان از بیخ گوشم نمی گذشت و منم جای لم دادن پای کولر و اینترنت بازی، اون تو باشم.

* عنوان، برگرفته از متن آخرین پست "ساز مخالف"

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

خون دل‌ها مي‌خوريم...

سطح شهر پر شده از تصاوير مرداني كه گويا نماد خوبان اين سرزمين‌اند و در زير آن نوشته "خوبان؛ عمری در حسرت ديدار تو ماندند... و نيامدی"
اما بهتره سطح شهرهامون رو از پوسترهايي پر كنيم كه "صد سال است رنج‌ها برده‌ايم، خون دل‌ها خورده‌ايم، خوبان، در حسرت آباد ديدن‌ات دق كردند و تو هنوز رنگ آزادي را هم به خود نديده‌اي، وطن ويرانم..."

دولت آبادي در كتاب «نونِ نوشتن»اش مي‌گه:
"ای سرزمین! کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهد دید؟ ای مادر ما، ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ ای ما نثار عافیت تو!"

خبر مرگ محمد نوري رو كه امروز شنيدم، صداش مدام تو سرم مي‌پيچه:
ما برای آن‌که ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده‌ایم
رنج دوران برده‌ایم
ما براي آن‌كه ايران گوهري تابان شود
خون دل‌ها خورده‌ايم
خون دل‌ها خورده‌ايم...

خدايش بيامرزد...