۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

...

در راستاي تلاش كودتاگران براي ايجاد نفاق و بدبيني و موج حمايت وبلاگي از ميرحسين... بر سر دوراهي بدها و بدترها، در انتخابش ترديدها داشتم اما وقتي همه قدرت و زور يك‌طرف در مقابل ما و او ايستاد و او برعكس هر آنچه از اهالي قدرت ديده بوديم و انتظار داشتيم ما را برگزيد به يقين رسيدم. تا مادامي كه هم‌عهد و هم‌پيمان ماست، ما به اين مير ارادت داريم!

پ.ن: خوانندگان بلاگم را به اين موج فرا مي‌خوانم.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

سهل و ممتنع

من سرم روي پاي تو واسه خودم كتاب ورق مي‌زنم و تو هم غرق اون كتاب‌ها و جزوه‌هاي خودتي، همينطور كه حواست نيست يعني بيشتر به اون كتاب‌ها و جزوه‌هاست، با يه دست ليوان شيرچايي‌ات رو برمي‌داري و با يه دست ديگه با موهام بازي مي‌كني، بعد يهو وسط اون درس‌هاي آدم‌نفهم كه غرقشوني يهو سرت و مياري و آروم پيشونيم رو مي‌بوسي و دوباره به اينكه حواست به همون كتاب‌ها و جزوه‌هات باشه ادامه مي‌دي...
بعد همچنان كه حواست نيست، من يهو چيزي در درونم مي‌جوشه... به همين سادگي، به همين خوشمزگي!

...

وقتي پسربچه توي مترو با بند كيف مسافر كناري بازي مي‌كرد يهو سرش رو بالا آورد و به من كه مدتي زير نظر داشتمش گفت: "من پليسم! اگه اذيت كني دستگيرت مي‌كنم!" بعد شروع كرد تصويري رو كه از پليس توي ذهنش داشت به خودي كه من ازش مي‌ديدم نزديك‌تر كنه تا من واقعا ادعايي رو كه كرده بود باور كنم. "خيلي از پليس‌ها هستند كه كاپشن مي‌پوشن و لباس نمي‌پوشن... دستبندم خونه است... تفنگم خونه است، [با اشاره به جيب شلوارش] اين جاشه... اگه اذيت كني اينجوري درش ميارم و مي‌كشمت..." و من درحاليكه قول مي‌دم هيچوقت اذيت نكنم همونطور كه اون اصلا (!!!) مترو رو روي سرش نذاشته بود، خواهش مي‌كنم بيشتر به دستگير كردن كسايي كه اذيت مي‌كنن فكر كنه تا كشتنشون، آخه گناه دارن... بعد هم با جمله "ديگه مسخره‌شو درآوردي" (!!!) محكوم به مرگ شدم.
ارتباط برقرار كردن با بچه‌ها از اون چيزي كه فكر مي‌كنيم سخت‌تره. منظورم از اون ارتباط‌هايي‌ست كه آدم رو خودي بدونن و دست آدم رو بگيرن و ببرن تو دنياي خودشون... يه جورايي مثل دوست داشتن مي‌مونه، زوري و ارادي نيست، بايد رخ بده. يه چيزي از جنس نفوذ كردن و سر خوردن...

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

...

از ترس چاله ترافيك خيابون‌ها افتادم تو چاه ترافيك مترو!

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

...

كاش كارهاي هر روز آدم اكسپاير ديت داشتن و نمي‌شد از امروز به فردا موكول‌شون كرد. بعد در آخر هر روز راس ساعت 12 شب از بين مي‌رفتند و نيازي نبود بار اونها رو كه هنوز پرونده‌شون تو مغزت بازه و همچنين سنگيني وجدان‌درد تنبلي‌ات رو با خودت ببري تو رختخواب... در اونصورت من يه آدم خيلي زياد موفق مي‌شدم!
موو كردن ريمايندرهاي هر روز به فردا كار هر شبم شده قبل از خواب... يه جورايي سبب تسلاي دل و اميد به اصلاح شدن از فرداست...

...

همه شواهد اعم از عكس‌ها، فيلم‌ها و اظهارات شركت‌كنندگان در تجمعات، همه بيانگر حضور چشمگير خانم‌ها اعم از دختران، مادران و حتي زنان مسن تاكنون بوده است و به نظرم اين عامل تاثيرگذار و روحيه‌بخش در تجمعات جنبش از چشم كودتاگران هم پنهان نماند و نتيجه‌اش شد دستگيري و ضرب و شتم شديد خانم‌ها در 13 آبان. در حال حاضر نيز ايجاد فضاي رعب و وحشت با دامن زدن به نگراني‌ها نسبت به دستگيرشدگان و زنده كردن قصه تجاوزات و تحريك حس ناموس‌‌‌پرستي مردم هم ادامه همان ترفند است در راستاي تلاش براي ريزش تعداد شركت‌كنندگان و كاستن از حضور شيرزنان. غافل از اينكه اين مردان و زنان بدتر از اينها ديده‌اند و مي‌دانند قصه ضرب و شتم و دستگيري، ايجاد فضاي رعب و وحشت و محدود و مسدود كردن راه‌هاي ارتباطي و رسانه‌ها قصه تكراري همه ديكتاتورهاي تاريخ پيش از سرنگوني بوده است.
هرچند، اين نكته از نگراني نسبت به وضعيت نامعلوم بازداشت‌شده‌هاي ناشناس يا همان "مردم" بازداشت‌شده (كه به مراتب بدتر از شناخته شده‌هاست) و اهميت پيگيري آن چيزي كم نمي‌كند. ما همچنان منتظر اقدامي جدي از طرف فعالين سياسي و رهبران جنبش هستيم كه به سادگي هريك از ما مي‌توانستيم جاي آن‌ها باشيم و اين سادگي به اندازه تفاوت سليقه يك بسيجي در گير دادن يا سليقه ديگري در دستگير كردن بود و به همان اندازه هم بي‌قاعده.

...

وقتي بخاري رو روشن كردم، اتاقم پر شد از بوي زمستون...

...

بعضي‌هاش جالب بود، البته بعضي‌هاش!
خنديدم، روحيه‌ام شاد شد خب...

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

...

راستش هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم اين جمله ريزها كه زير عدد تاريخ هر روز نوشته شده يه روز اينقدر مهم شه! فكر كنم ديشب يه بابايي خودش رو هزار بار لعنت كرد واسه اين مناسبت‌هايي كه زرت زرت تو تقويم كاشته!

...

اونجايي كه به گمونم يه صد متري هم از خط مقدم جلوتر بود، وقتي از گاز خفه و كور و چلاق رو توامان با هم شده بودم، يكي از همرزمان نعش‌كشم به اون يكي مي‌گفت: ديدي‌ش؟ كپ مهناز افشار بود!
ملت خجسته‌اي داريم به خدا!
اونها تنشون مي‌خاريد با اون جيغ‌هاي بنفش و رجزخوني‌هاشون پشت بلندگوهاشون، نمي‌دونم چرا كتك و گازاشك‌آورش رو ما خورديم!

صحنه بسيار تكراري ديروز خانم‌هاي سن بالايي بودند كه اين جوون بسيجي‌ها (بعضا حتي كودك بسيجي‌ها) رو نصيحت مي‌كردند، دعوت‌شون مي‌كردند كه چماقتو زمين بگذار و از اين حرف‌ها اونها هم هي از اين خانم مسن‌ها خواهش مي‌كردن كه برن، انگار از اينكه مردم رو از اين خيابون بيرون مي‌كنن و اونها تو يه خيابون ديگه جمع مي‌شن و هي هم نصايح مادرانه و پدرانه مي‌شنون ديگه خسته شده بودن... بعد از سال‌ها يه دست گرگم به هوا زديم! عجب گرگ‌هايي بودن ولي!

هر لحظة نفس تازه كردن براي شروع يك تجمع و گريز دوباره بهانه‌اي بود براي سوژه كردن‌ها و خنديدن‌ها حتي از نوع زوركي وسط اونهمه تلخي... حتي توي اون پاركينگ وسط دود آتيش و سيگار و سرفه ملت معركه گرفته بودن و بقيه ملت رو مي‌خندوندن...
توي پاركينگ دختري كاپشني سبز تنش بود با يه پارچه سبز دور گردنش... يادم نبود بهش تاكيد كنم كه كاپشنش براش ايجاد خطر مي‌كنه. وقتي يكي يكي از پاركينگ خارج شديم چند متر بالاتر از هفت تير ديدم دستگير شده و همه فرياد مي‌زنن كه رهاش كنند، من فقط تونستم داد بزنم و از خانم‌هاي مسن بخوام برن پادرميوني اما هفت هشت تا غول بردنش... دل‌گرفته‌ام براش...

همه چيز ديروز همچنان برام تازه تازه است... هيچ چيز عادي نشده نه تلخي‌ها و نه لبخندها و اميدها... همه چيز تازه تازه است چه درد و سوزش‌هاي راستكي چه ترس‌ها و فريادها و چه خنده‌ها... من از حس‌هاي زيادي سرشارم كه نمي‌دونم برآيندشون اميد و شاد بودنه يا نفرت و غم...

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

...

گيرم كه حمله مي‌كنيد
گيرم كه مسخره و توهين مي‌كنيد
گيرم باتوم مي‌زنيد
گيرم گاز اشك‌آورهاتان، كتك زدن‌ها و بي‌حرمتي كردن‌هاتان اشك‌هامان را جاري مي‌كند
گيرم با ديدن پارچه‌هاي سبزمان، دستبند مي‌زنيد و كشان‌كشان با لگد مي‌بريد
گيرم فريادهامان را با فحش و باتوم جواب مي‌دهيد
با يا حسين ميرحسين‌هاي دانش‌آموزان نوجوان چه مي‌كنيد؟
اين قصه سر دراز هم كه داشته باشد، ما علاوه بر اينكه بيشماريم، به اندازه كافي صبور هم هستيم! اين را امروز از جماعت پرشور و اميدواري كه زير گاز اشك‌آور و ضربات باتوم قرار بعدي را با هم هماهنگ مي‌كردند، مي‌شد فهميد...

پ.ن: وقتي پسري را با فريادها و گريه‌هاي مادرانه‌اش از چنگال كفتارها نجات داد، از صداي محكم و رسايش شناختمش، اين زن و شوهر دل شير دارند به خدا...
پ.ن2: نمي‌دونم بخاطر شجاعت‌ها و اميدواري‌هايي كه ديدم شاد باشم، يا بخاطر توهين‌ها و كتك‌ها ناراحت و متنفر... خدايا، تو كه سبز هستي، بيشتر با ما باش...

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

...

صداي بارون، من و يه رختخواب گرم با يه ليوان شيرچايي گرم‌تر و "روح پراگ"...
كاش دل‌گرفته نبودم...

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

...

25 تومني‌اي رو كه واسه بقيه كرايه انداخت كف دستم، اندازه تف هم نبود.

...

اگه امشب اسم شهرامون يكي بود، تو اين بارون بزرگراه‌گردي، موزيك، گپ و تو خيلي مي‌چسبيد...

...

امروز با خوندن مطلبي باز از شباهت شگفت‌انگيز تو با «ناپلئون» در «قلعه حيوانات» شگفت‌زده شدم... جون من يه بار اين كتاب رو بخون، كلي احساس همزادپنداري اينا بهت دست مي‌ده‌ ها! به خدا مو نمي‌زني...